سوء هاضمه
برگشتن قبل از هر وقتي

.

البته مي‌دانيد مردن من كار يك يا دو نفر نبود. پدر و مادران و خواهر و برادرانم و تمام دوستان و فاميل و آشنايان، به اضافه مديران مدارس سابقم‏، رهبران اديان مختلف و قضات در اين مسئله سهيم بودند . داشتم با خودم فكر مي‌كردم اين تنها سهمي است كه كسي از آنها به دنبالش نخواهد آمد و آن را طلب نمي‌كند. آن را توي بورس نمي‌اندازد و يا سهام يك شركت توليد دارو را با آن نمي‌خرد.


.

توسط در 31 تیر 1387 1:39 قֽظֽ | | نظرات (5)
نوبت كيست كه حال مرا بپرسد؟


.

اين چيزي كه مي‌دوزي دوباره پاره مي شود. از كمي بالاتر. از آن جاي سالمش كه سوزن را فرو كرده‌اي و رسانده‌اي به طرف سالم ديگر تا از روي پارگي ردش كني. دوباره پاره مي‌شود. دفعه بعد بايد بروي بالاتر. و دفعه بعد بالاتر. بعد يك وقتي مي‌رسد كه مي‌بيني جاي سالمي نمانده كه از اين طرف و آن طرف بكشي نزديك زخم و شروع كني كوك زدن. شروع كني دوختن. يكي رو يكي زير. يكي رو يكي زير. حالا ديگر مهم نيست كه اين دوخت چه قدر زيبا و ظريف بوده است. چون قرار است دوباره پاره شود. ديگر مهم نيست كه جايش از اين طرف پيداست يا نه. رنگ نخ به جايي كه داري سوزن را فرو مي كني مي‌آيد يا نه. چون قرار است همه چيز دوباره پاره شود. مهم نيست كه با چرخ خياطي كاچيران دوخته اي يا چيز ديگري. مهم نيست كه يك دور اضافه دوخته اي كه پاره نشود.

.

توسط در 23 تیر 1387 1:49 بֽظֽ | | نظرات (10)
از اين هم بدهيد لطفا

مي‌ داني مثل شكر نيست كه بشود از رويش برداشت و برگردانند توي ظرف. ديده اي شكر كه مي ريزد زمين با قاشق از روي آن بر مي دارند. تو را نمي شود كاري كرد. همه چيز براي ت قاطي شده است. رفته است توي هم. قايق ت سوراخ نشده كه سطل‏ سطل آب از آن بريزي بيرون كه چيزي درست شود. كه چيزي نرود پايين. نمي شود كمي از تو را نجات داد و برگرداند توي ظرف.


.

توسط در 13 تیر 1387 8:59 بֽظֽ | | نظرات (9)
سفارش لباس با سر دوش های اضافه و دوخت فاخر


امروز دُن فاکتی آمده بود این جا. گفت اگر می شود صندلی تان را به حالت اولیه برگردانید. اگر می شود آن را از توی صورت من بکشید کنار. خیلی نجیب بود. من گفتم نمی شود. گفتم هر چه باشد ما خیلی به هم نزدیکیم. و یادآوری کردم و مهمان نواز. گفت انگار آدم ها نمی خواهند صندلی شان را به حالت اولبه برگردانند. انگار افتاده بود توی کانال کولر و هرچه فریاد می زد می پیچید و بر می گشت توی سر و صورت خودش. من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. یادت باشد یک لباس نظامی دیگر با سر دوش های اضافه برایش بدوزیم.

توسط در 29 خرداد 1387 2:16 بֽظֽ | | نظرات (3)
تقديم به قسمتي معروف به "دور ِ هَمي"

خانواده ي خوب به خانواده اي اطلاق مي شود كه در آن كسي نگران پول در نيست. حالا اين جا دارند در را مي شكنند و مي آيند داخل. دارند از سر دلسوزي با تبر در را مي شكنند و مي آيند داخل. مي خواهند مطمئن شوند حال من خوب است. چون اين طور كه پيدا است، ثابت شده كه آدم ها فقط وقتي تنها هستند كه يا دارند با كس ديگري توي هم مي لولند يا ناراحت هستند. پس تبر را بياوريد. تبر را بياوريد. چون ورود هيچ كس غير از من به داخل اين اتاق مشاهده نشده است و اتاق اين متن پنجره ندارد، پس حالت اول غير ممكن به نظر مي رسد. پس او حتما ناراحت است. پس تبر را بياوريد. تبر را بياوريد. بايد او را نجات داد.


توسط در 17 خرداد 1387 3:26 بֽظֽ | | نظرات (14)
آدم دارد كه مي افتد پايين

آدم دارد که می افتد پایین، دست کسی را نمی گیرد. اگر فکر می کند بمیرد بهتر است، دست ش را هم سر راه به جایی نمی گیرد. لباس گل و گشاد هم نمی پوشد که احیانا بگیرد به جایی. به دوستانش هم به شوخی نمی گوید می خواهد چه کار کند که یک نفر که می داند شوخی ها همیشه جدی هستند، فکر کند، دارد جدی می گوید. از چند روز قبل ش هم فقط لبخند می زند و شروع می کند روی زمین زندگی کردن که فردا و پس فردای مُردن ش کسی دنبال مقصر نگردد. وقتی دارد با مادرش تلفنی صحبت می کند، نمی رود سر استحاله در دیگری و مثل همیشه دلقک بازی در می آورد که مادرش فکر نکند، دارد با او اتمام حجت می کند. روز قبل ش هم به عمه اش که ده سال است ندیده اش، تلفن نمی کند. عوض ش پاک کن را بر می دارد و می کشد توی تن ش که اگر افتاد و پخش شد و دل و روده اش ریخت بیرون، چیز هایی که برای خودش نگه داشته بود، لو نرود. قبل از مردن هیچ ورقه ای را مربوط به اهدای اعضا پر نمی کند، که یک عده ای، زودتر بکشندش. توی کیفش کتابی راجع به تاتر پوچی نمی گذارد و عوض ش یک سری وسائل مرتبط به ارتباط با جنس مخالف، دو تا ته بلیط سینما، نوار بهترین های اندی، برنامه ی فردا و پس فردای زنده بودن ش و یک سی دی مربوط به قوی ترین نرم افزار گرافیکی جهان را می اندازد آن تو که فکر کنند بوده است.


پ.ن:حذف شد. فکر کنم من واقعا آدمی نیستم که بتونم تبلیغ کنم. نمی دونم کدوم ش رو به خودم دروغ می گم.

.

توسط در 26 اردیبهشت 1387 0:34 بֽظֽ | | نظرات (13)
چهل و نه، پنجاه.

قایم باشک شروع می شود. گفتم که من خودم چند بار ترسیده ام، بهتر می دانم کجا قایم شوم. حالا به بیست رسیده اید. عمرا بتوانید پیدایم کنید، نمی توانید پیدایم کنید. به ذهن تان هم نمی رسد که کجا قایم شده ام. سی و پنج. از همه ی شما بهتر بلدم کجا باشم. آن زیر نیستم و حتا آن پشت. این جایی که من قایم شده ام به عقل هیچ کدام تان نمی رسد. پنجاه. شما فقط بلدید چند متر این طرف تر و آن طرف تر قایم شوید. اما این جا دور است، خیلی دور و متروک. هوا دارد تاریک می شود ولی به عقل هیچ کدام تان نمی رسید این جا قایم شوید. من بهتر از همه این بازی را بلدم.

توسط در 23 اردیبهشت 1387 0:57 بֽظֽ | | نظرات (8)
قيچي بدهم؟

ببين خدا این جور نمی شود. این قدر گدا نباش. برای ات حرف در می آورند. تو که می دانی اگر من نباشم هم، آمار جمعیت تکان نمی خورد پس این قدر گدا بازی در نیاور. فکر کن چند نفر باید نباشند، تا این آمار یک درصد بالا و پایین شود. باور کن کسی نمی فهمد. سر شماری هم که بکنند، اتفاقی نمی افتد. فقط باید یک جوری سر مادر و پدرم را گرم كني که فکر کنند من از اولش نبوده ام. اين يك كار را كه ديگر خوب بلدي. بر ندارند بگردند دنبال آدم. اصلا می توانی بر گردانی عقب و کاری کنی که پدرم آن شب خواب بماند. نگو نمی شود، برای ات حرف در می آورند. بنده ی خدا، الان دوربین سونی هم این کار را می کند، تو که دیگر خدایی. بالاخره قادر متعالی گفتن، چیزی گفتن. خلاصه در دهن اين مردمي را كه آفريدي نمي شود بست. يك كاري نكن براي ات حرف در بياورند.

توسط در 26 اسفند 1386 4:18 بֽظֽ |


ديروز، پري روز بود كه خانواده م رو اشتباه گرفتم. چند نفر داشتن مي پيچيدن تو پاركينگ با ماشين.
من براشون دست تكون دادم. نمي دونم چرا. البته فقط چند لحظه. بعد پياده شدن و ديدم نميشناسم شون. فكر كنم از همسايه ها بودن. همه ي اين ها رو با همه ي اون ها اشتباه گرفتم.

توسط در 10 بهمن 1386 0:39 بֽظֽ |


متن نوشته ؟




نوشته اضافه ؟



وضعیت ؟
پیش نویس منتشر شده زمانبندى شده
تاریخ نوشته ؟

پذیرش نظر ؟
پذیرش دنبالک ؟
ارسال دنبالک ؟

فرمانی وجود ندارد
» طریقه نمایش این صفحه را به میل خود تنظیم کنید.

توسط در 10 آذر 1386 10:27 بֽظֽ |
تاريخچه ي گودال من


اين جا قبلا يك گودال كنده بودم. من اشتباهي پرش كردم. فكر كردم چيزي درست شده
و پرش كردم. فكر كردم چيزي بهتر شده و پرش كردم. آمدم بيرون و پرش كردم. اين جا يك
گودال بود كه اشتباهي پرش كردم.

توسط در 8 آبان 1386 1:29 بֽظֽ |

من از اونايي ام كه گذشته دارم و اون رو با خودم مي كشم. بعد هر جا مي رم حرفي نمي زنم. ولي يه جوري رفتار مي كنم كه همه بفهمن گذشته اي هست. چيزي اون پشت هست كه ماله منه. مي خندم ولي كاري مي كنم كه همه بفهمن كه يه چيزايي ماله منه كه هيچ وقت نمي كنه از من. همه بايد بدونن كه هيچ چيز اتفاق بهتري از اوني كه من قايم ش كردم نيست. حتا اگر براي من نيست. حتا اگر باهاش همه چيز از بين مي ره. من دارمش. بعد همه شروع مي كنن به گشتن. چيزي پيدا نمي كنن ولي من مي دونم كه چيزي هست. و اون رو با خودم مي كشم.


توسط در 25 مهر 1386 8:18 بֽظֽ |
این جا یک اتفاق افتاد


اتفاق می افتد. اتفاق قل می خورد و می رود می افتد پایین. زیر و رو می شود. پیش می آید. جلو می رود. اتفاق است دیگر، می افتد. می خورد به سنگ ها. کشیده می شود. به چیزی، به کسی، به کسانی. کسی می گوید، آن فقط یک اتفاق بود.
خب، آن اتفاق من بودم.


توسط در 17 مهر 1386 1:51 بֽظֽ |
.

می دانی، شاید تقصیر مربا های آلبالو باشد، تا حالا نشده یک ظرف ش را تا ته خالی کنی
و هسته ی چند تایی از آلبالو ها، توی شان جا نمانده باشد. نمی گذارند آدم با سر برود
توی مربا، از یک هو جویدن ش نترسد، از یک هو قورت دادن ش نترسد، از مربا نترسد. با
همه ی این ها، هنوز هم دلت می خواهد بعضی وقت ها که چیز لذت بخشی وجود دارد،
بدون ترس بروی طرف ش ولی شاید تقصیر مربا های آلبالو باشد. این مربای آلبالو. شاید

توسط در 26 شهریور 1386 5:13 بֽظֽ |

امید، چیزیه که وقتی آدما حال شون خوبه، فکر می کنن وجود داره.

می دانی، مثل ازدحام پشت در می ماند. در که باز شد، همه می ریزند روی هم، به جایی که بروند داخل. فکر کنم کلمه های من همچنان هم گیر کرده اند به هم. یک مدت طول می کشد تا بتوانم از هم جدای شان کنم. دوباره یک کم طول می کشد تا بتوانند بگویند من چه مرگم است. شاید هم نتوانند.


توسط در 18 شهریور 1386 2:09 بֽظֽ |

فیل های بلوک 36

خب، مزه ی ننوشتن هم داشت کار دستم می داد. یک چند تایی از پست های وبلاگ قبلی رو گذاشتم این جا که بشه شبیه اون جا.
فعلا برنامه جدید اینه که مافیا بازی کنم، برم سرزمین عجایب و ساعت دوازده و این ها بخوابم و موبایل رو بذارم برای ساعت سه شب و بلند شم به چند نفر اس ام اس بزنم که آه ای شب تیره و این ها، که همه فکر کنن تا اون موقع بیدار بودم و حالم بده و بعد دوباره بگیرم بخوابم.

آرشیو که کم کم به این جا می آید. با بقیه ی چیز ها.

توسط در 14 شهریور 1386 4:11 بֽظֽ | | نظرات (38)
ما تا توی تخم چشم مان آب است.


ما تا توی تخم چشم مان آب است.

می دانی، الان من این طور هستم. این طوری که یک ماهی بزرگ بخواهد گریه کند و تمام پولک های ش همراه شانه های ش تکان بخورد و برقش بزند چشم کسی را. و همه بفهمند. و همه بفهمند. من از این ماهی ها هستم. از این ماهی ها یی که همیشه زیر آب هستند. ما نمی توانیم گریه کنیم. چه طور می توانیم؟ ما نمی توانیم گریه کنیم. هجوم آب. ما کی گریه کرده ایم؟ کسی فهمیده است؟ خودمان فهمیده ایم؟ با کدام موج است؟ اصلا ما گریه کرده ایم؟ نمی شود. مثل این است که بخواهی پاهایت را بکوبی به دیوار ولی دیوار ها را ببرند دور. دور تر و دور تر. ما از این ماهی های زیر آب هستیم. تا توی تخم چشم مان آب است. کسی باور نمی کند این ها اشک های ماست. ما نمی توانیم گریه کنیم.

توسط در 12 شهریور 1386 0:38 قֽظֽ |
یادت باشد یک لباس نظامی آستین حلقه ای با سر دوش های اضافه برایش بدوزیم.




یادت باشد یک لباس نظامی آستین حلقه ای با سر دوش های اضافه برایش بدوزیم.

امروز دُن فاکتی اومده بود این جا. می دانی که الان توی بلوک هشتاد و هشت شرقی زندگی می کنن. آمده بود دنبال دست های قطع شده اش. گفت اگر می شود دست هایم را پس بدهید. من هم گفتم امکان پذیر نیست. گفتم حالا که انقلاب ما پیروز شده است این دست ها به موزه تعلق دارد و هر چه باشد شما چند نفر از دشمنان ما را با آن کشته اید و یادآوری کردم چند نفر از دشمنان سنگدل را. او هم لبخند زد. ما همه باید این پیروزی ها را جشن بگیریم. به او هم گفتم و اضافه کردم به محض این که جای دست های ت خوب شد، می توانی مدال های افتخارت را به آن ها بزنی.



توسط در 12 شهریور 1386 0:33 قֽظֽ |



تمام چهار پایانی که با من دویده اند

آدم ها می آید و می روند. بعضی ها فقط می آیند و می روند. بعضی ها هم می آیند و می برند. در بردن هم رفتنی هست، رفتن همراه با بردن چیزی. بعضی ها هم می آیند و می کَنند. در کندن هم رفتنی هست، رفتن همراه با کندن چیزی.
بعضی ها هم می آیند و می مانند. در ماندن هم رفتنی هست. ماندن همراه با بردن چیزی. همراه با کندن چیزی. کنده اند، با این که این جا مانده اند و با این که در کنار تو راه می رودند.


توسط در 12 شهریور 1386 0:03 قֽظֽ |


دیوار های ت را دوست داری. هیچ وقت نشده که پشت ت را خالی کنند یا تو را با کسی روبرو کنند. هیچ کس نمی تواند از داخل آن ها رد شود. هیچ کس نمی تواند از سر دلسوزی سراغ تو را بگیرد و از آن ها رد شود. پُل نیستد که هر خری را از روی خودشان بفرستند این ور، دیوارند.

توسط در 31 مرداد 1386 8:28 بֽظֽ |