سوء هاضمه
متن نوشته براي ارسال


آمدي نشستي و چيز هايي را از من گرفتي و بعد دست هاي ت را بردي پشت ت.
بعد دست هاي ت را يكي يكي آوردي جلو. توي هيچ كدام چيز هاي من نبود. بعد
خنديدي. بعد گفتي گم شد. گفتي نبود. از اول هم چيزي نبود. چند وقت نشستي
يادم نمي آيد. من تازه داشتم باور مي كردم كه بلند شدي رفتي، ديدم همه اش آن
پشت است. چيز هايي كه يكي يكي آمدند و دوباره خوردند توي صورت من. اين بار
بدتر از قبل. همه اش همان پشت ت بود .

توسط در 5 آذر 1386 7:02 بֽظֽ |
انگار يك چيز هايي را بايد دوباره زمزمه كرد


بدون اين كه آب توي دل كسي تكان بخورد

تو بر اساس یک داستان واقعی داری می روی. آن قدر می روی که انگار نبوده ای. آن قدر می روی که برگشتن ات را کسی نماند. کسی برگشتن ات را نخواهد ماند.
تو این جا نشسته ای ولی رفته ای. بدون این که از دور دست تکان بدهی، آن قدر رفته ای که اگر کسی بفهمد، باورش نمی شود این جا نشسته ای.
بدون این که این موز را بگذاری زمین، بدون این که این مهمانی را ترک کنی، بدون این که طرح های شرکت را تمام نکنی، بدون این که این بفهمد، بدون این که آن بفهمد، آن قدر نیستی که نگو. بدون این که کانون ولرم خانواده دچار پاسخگویی شود. با این که شب ها هنوز همین جا می خوابی و صبح ها از همین جا بلند می شوی، رفته ای.


توسط در 18 آبان 1386 2:13 بֽظֽ |




این ریشه های تازه ی درخت نیست که از همه جای من بیرون زده است.

می دانی، مثل سرطان پیش می رود. من نتوانستم دستم را قطع کنم و حالا دارم می بینم که چه طور دارد پیش می رود. می رود و همه تنم را فتح می کند. همه مغزم و زیر گلو تا نزدیک های فک. قفسه ی سینه . پاهایم و دور و برم را. من همان اول که دستم را قطع نکردم، می دانستم که تمام نمی شود. می خواستم که بیاید. هیچ وقت تمام نمی شود. اشاره نمی کنم. باور کن. دارم سعی می کنم که بروم قاطی درخت ها و سر سبز جلوه کنم و بگویم این ها، شاخه ها و ریشه های تنومند من است.


توسط در 12 شهریور 1386 0:43 قֽظֽ |
گفتند این جمله ها تو را ناراحت می کند.

گفتند این جمله ها تو را ناراحت می کند.

مادر ما را دایه ها بزرگ کردند. دایه های داغ تر از آش. اسباب بازی های مان را گرفتند، حتا آن هایی که زیر تخت بود. می خواستم بگویم نگران نباش، من فرفره ام را توی شرتم قایم کردم. آن را هنوز دارم. من این ها را به چند نفر دیگر هم گفتم. همه گفتند چه قدر غمگین و ناراحت کننده. گفتند این جمله ها تو را ناراحت می کند. چند نفر گفتند که اسم دایه را نیاورم. یک نفر هم به من گفت بی ادب. ولی من هیچ کدام از این منظور ها را نداشتم. هیچ کس فکر نکرد که من فقط می خواستم راجع به فرفره ام با تو صحبت کنم.



توسط در 12 شهریور 1386 0:31 قֽظֽ |

بقیه ی دیگران

پدرم فکر می کند چون وقتی دستش را می گذارد روی دستگیره ی در، دستگیره پایین می رود، وجود دارد. و مادرم چون راه می رود و وقتی قرصی را بیندازد توی دهانش، آن قرص واقعا غیب می شود، وجود دارد. و خواهرم چون آرایش خوب روی پوستش می نشیند، حتما وجود دارد. و من چون نمی توانم از توی دیوار رد شوم، حتما وجود دارم و چون فضا اشغال کرده ام. و اگر توی آینه نگاه کنم، حتما چیزی خواهم دید، پس وجود دارم. و هر کدام از ما اگر روی مبلی بنشیند، بقیه می روند روی یک مبل دیگر، پس حتما همه وجود داریم. و من اگر از ماشینی پیاده شوم و پول ندهم، حتما صدایی خواهد گفت گوساله کرایه، پس من حتما وجود دارم. و دور و بر من کلی آدم دیگر هست که همه وجود دارند. چون به من که می رسند دست های شان را برای برایم دراز می کنند و آغوش شان را مثل صلیبی برایم باز می کنند.

توسط در 31 مرداد 1386 3:20 بֽظֽ |