سوء هاضمه
قدم زدن در کنار در

 .


ما دیگر روی تو حساب نمی کنیم. صدای او شبیه هم زن برقی بود.  شاید هم شبیه ریش تراش وقتی آن  را زیر گلوی ت می کشی و بالا و پایین می بری. ریش تراش گفت تو می توانی تمام ساز ها را انگشت کنی و از آن ها صدایی در بیاوری. فقط همین. او خیلی موفق بود  و اصلا شبیه تیغ های دستی نبود. برای همین می شد هم زمان با اصلاح با او سوت زد. همان طور که گلویش را گرفته ای و زیر گلوی ت می کشی. او هیچ جای ت را نمی برید و برای همین کسی نمی توانست از دست ش ناراحت باشد. همه چیز با او مرتب بود. سوت زدن ت که تمام شد ولش کردی. چند بار زیر گلویت دست کشیدی. جای چنگ ها می سوخت. تو می دانستی جای ریش تراش است ولی کسی باور نمی کرد. او خیلی مهربان بود و جوری حرف می زد که هیچ جای ت را نبُرد. فقط همین. حالا خِر خِر می کرد.  تو خودت را توی آینه نگاه کردی. بعد سرش را گرفتی زیر آب تا تمیز شود و بقیه هم بتوانند از او استفاده کنند. ریش تراش به بهانه ای احتیاج داشت که دیگر روی تو حساب نکند. تو نمی خواستی معذب باشد. این طور می توانستند از تو دوری کنند. می توانستند بپذیرند که آدم ها بیایند و تو را ببرند. می توانستند بقیه را هم قانع کنند. دیگر لازم نبود توضیح زیادی بدهند. همه چیز واضح بود. نمی شد روی تو حساب کرد.

.

توسط در 5 تیر 1387 11:26 قֽظֽ | | نظرات (6)
.اتاق.


رسيديم. درآر.

توسط در 12 اردیبهشت 1387 0:45 بֽظֽ | | نظرات (3)
اتاق


رسیدیم. گریه کن.


توسط در 11 اردیبهشت 1387 2:29 بֽظֽ | | نظرات (7)
.


من همیشه از زن همسایه می‌ترسم. چون حتا فرانک هم باهاش نمي خوابه. فرانک این جا زندگی می‌کنه. اوووووه چی بشه که فرانكي با كسي نخوابه. چند باري يكي‌شون مثل يه شبح سياه از كنارم رد شد. بدون این که حتا صدایی ازش در بیاد و بدون این که من برگردم. انگار فرانکی بهش گفته بود که این بر نمی‌گرده، انگار خودم هم فهمیده بودم که بر نمی گردم. می‌ترسیدم اگه صورتش رو ببینم یکی کشته شه. مثل این فیلما که یکی می گه، اون صورت منو دیده، می‌فهمی؟ صورت منو دیده. باید بُکُشیمش. من روی مبل، پشت ِ میز، پشت به در، یه لکه گیر آورده بودم که با ناخن بتراشم. دیگه همه می‌دونستن که من بر نمی گردم. برای همین اونا هی می‌اومدن و می‌رفتن. بدون این که من برگردم يا اونا صدايي بکنن.

توسط در 27 فروردین 1387 0:32 بֽظֽ |
مي لغزيم روي هم


مي لغزيم روي هم. من مي روم. تو مي روي. مي لغزيم روي هم. او از كنار مان رد مي شود. مي سريم پايين. گم ات مي كنم. گم مي شوي. قاطي مي شويم. همه شبيه ات مي شوند. رد مي شويم. از راه باريك رد مي شوند عده اي. ما رد مي شويم. يك لحظه پيدايت مي كنم. گم مي شوي. مي افتيم پايين. يك عده ي ديگر مي ريزند روي سرمان. سر مي خورم كنار. خودم را به ديواره ي شيشه مي كشم. سال هاست كه خودم را به ديواره ي شيشه مي كشم هر وقت كه بتوانم و هر وقت كه آن نزديكي ها باشم. وقتي نيست. آخرين نفر ها دارند مي افتند پايين. باز هم سر و ته مان كردند. توي اين شيشه ي تنيده، سر و ته مي شويم. پيدايت مي كنم. خودم را مي چسبانم به خودت. سر و ته مي شويم. باز گم ات مي كنم. مي سرند روي هم. از راه باريك رد مي شوم. بايد ببرمت. خودم را مي كشم به شيشه. سال هاست. خورده مي شوم. كم كم خورده مي شوم . كسي روي سرم مي افتد. مي روي قاطي بقيه. تا مي آيم حرفي بزنم، سر و ته مي شويم. سر و ته مان مي كنند.


پ.ن. اين يه طرح براي يه داستان كه يك دانه ي ساعت شني از يك دانه ي ديگر خوشش مي آيد. ولي هنوز كامل نمي دانم چه بلاهاي ديگري سر شان مي آيد. احتمالا هر وقت كه دانه ي شن مرد مي آيد از دانه ي شن زن خواستگاري كند، اين ها سر و ته مي شوند و در حالت عادي هم يك عده مي ريزند روي سرشان.


توسط در 9 مهر 1386 0:10 بֽظֽ |


به زودی در پشت بام های تهران


شخصیت داستان من خوب نیست. حالش اصلا خوب نیست. حتا اگر با این جمله شخصیت اش ساخته نشود. او دارد داغان اش را می شود. حتا اگر فیلمی که از روی داستانش می سازند، خوب فروش نکند. نمی دانم چند دقیقه به آن فکر می کنید. می خواهم بگویم شما به ضعف های نویسنده توجه نکنید. کاری نداشته باشید که دارد شبیه فیلم هندی می شود. تقصیر او نیست که داستان لایه زیرین ندارد. ریتم ندارد. ساختار ندارد. تقصیر او نیست که شخصیت اش در نیامده است و کسی حرفش را باور نمی کند. این ها هیچ کدام تقصیر او نیست. او واقعا حالش بد است.


توسط در 12 شهریور 1386 0:28 قֽظֽ |