سوء هاضمه
سراسر پنجره


باد با پرده ی تیره ی اتاق بازی می کند. پسر پرده را کنار می زند. یک پایش را به زحمت می گذارد لبه ی پنجره و دستش را به دیوار می گیرد. صدای خنده ی چند نفر توی اتاق پذیرایی ول می شود. چیزی زیر پای ش صدا می کند. پای ش را می آورد پایین. چند تا سنگ ریزه، لبه ی پنجره صف بسته اند. دستش می لرزد. یکی از سنگ ریزه ها را با انگشت اشاره جدا می کند و قل می دهد پایین. سنگ را دنبال می کند و می ایستد تا صدای برخوردش با زمین را بشنود. سنگ ریزه، از طبقه ی پنجم، می افتد توی حیاط خلوت. صدایی نمی شنود. توی پذیرایی برای کسی دست می زنند. بند رخت با چند تا لباس سفید، توی باد تکان می خورد. دوباره یک دستش را به دیوار می گیرد و دست دیگرش را به لبه ی پنجره. یک پای ش را می گذارد روی لبه و خودش را بالا می کشد. حالا توی قاب خم شده است. باد توی صورت ش می خورد. صدای ضبط از پذیرایی بلند می شود و همه جا را می گیرد. دست چپ ش روی لبه ی پنجره می لرزد. همسایه ی پایینی فحش می دهد. یک لحضه پایین را نگاه می کند. جای پاهای ش را روی لبه ی پنجره، سفت می کند. یک مارمولک دیوار سیمانی را بالا می رود و از کنار دست ش رد می شود. تا جایی که می تواند با نگاه ش، دنبال ش می کند. گلدان همسایه روی لبه ی بالای سرش است. خوب نگاهش می کند تا مطمئن شود نمی خواهد بیفتد روی سرش. گردن ش درد می گیرد. یک پای ش را می برد جلو، توی هوا. چند تا سنگ دیگر از لبه ی پنجره ول می شوند و می افتند پایین. کف حیاط شیشه خرده ها و جعبه ی زنگ زده ی ابزار صدا می کنند. پای ش را می آورد پایین. چیزی از داخل گلوی ش پایین می رود. دستان ش دوباره می لرزد. دست چپ ش را از روی قاب پنجره بر می دارد. بدنش را به بیرون خم می کند.
یک نفر به در اتاق می زند. صدا های پذیرایی می خواهند که کسی برقصد. به پایین نگاه می کند، به بند رخت، شیشه خورده ها و خرت و پرت های حیاط. روی زانوی ش بیشتر خم می شود. صدایی می شنود. یک نفر چند بار و به سرعت دستگیره را بالا و پایین می برد. دست ش را دوباره به قاب پنجره می گیرد. زانو های ش می لرزد. خودش را عقب می کشد. اول پای چپ و بعد پای راست ش را می گذارد داخل. صدای ضبط پذیرایی بلند تر می شود و دیگر کسی به در نمی زند. پسر پنجه های پاهای ش را یکی یکی، توی هوا باز و بسته می کند. به در نگاهی می کند. دوباره یک پایش را می گذارد لبه ی پنجره و خودش را به زحمت بالا می کشد. نفس ش را می دهد بیرون. به پایین نگاهی می کند. باد می رود لای موهای ش و آن ها را توی هوا تکان می دهد و او را برای افتادن آماده می کند. بیشتر خم می شود.
همسایه طبقه ی دوم، سفره ای را از پنجره بیرون می آورد و شروع می کند به تکاندن. پسر سرش را می آورد داخل. دوباره می برد بیرون. صدایی می گوید بریز. یک سطل آب از پنجره ی بالایی می ریزد روی سرش. یک دفعه نفس عمیق می کشد. سرد است. سعی می کند تعادل ش را حفظ کند. لبه ی دیوار را توی دست راست ش فشار می دهد. قفسه ی سینه اش تا زیر گلوی ش می آید و بر می گردد. صدای ش در نمی آید. یک پای ش را می آورد پایین و روی موزاییک های مربع شکل اتاق، محکم می کند. بعد آرام از پنجره پایین می آید. دستان ش را ول می کند. تکیه می دهد به شوفاژ زیر پنجره. صدا از لباس خیس بلند می شود. کسی از بیرون می گوید: رفته تو، صد بار گفتم سفره ش رو این جا نتکونه. این دفه حالی ش می کنم.
بیرون از اتاق صداها کم تر شده. با آستین، صورت ش را خشک می کند. لباس خیس، چسبیده است به تن ش و رفت و آمد شکم ش را بیشتر نشان می دهد. بلند می شود و می ایستد کنار پنجره. به بالا نگاهی می کند و این بار خودش را سریع تر می کشد بالا و توی قاب پنجره خم می شود. باد از زیر پیراهن ش می آید داخل و همان جا می پیچد. تن ش می لرزد. به بالا نگاه می کند. جای دست ش را روی قاب پنجره سفت می کند. باید مواظب باشد روی بند رخت نیفتد. کف پاهای ش را روی لبه جا به جا می کند. نفس ش را می دهد داخل. نگاهش را می دوزد به یک نقطه از حیاط و چیزی را تصور می کند. خودش را تا کمر خم می کند بیرون. دست های ش دوباره می لرزد، آماده می شود. در حیاط خلوت با صدای قیژ داری باز می شود. پسر هر چیزی را که دور و برش است، سفت می چسبد. نفس ش را می دهد بیرون. دختر همسایه وارد حیاط می شود و همان طور که سرش پایین است، روی پنجه ی پاهای ش راه می رود. تشت سفیدی را با یک دست به پهلوی ش چسبانده است. پسر دیگر نای پایین آمدن از پنجره را ندارد. صدایی از بالای سرش، یواش می گوید: آمد، آمد. چند لحظه ی بعد یک شاخه گل سرخ از جلوی چشم های پسر رد می شود و می رود پایین. دختر لباس قرمزی را از تشت در می آورد. گل را که می بیند بالا را نگاه می کند و جیغ بلندی می زند و تشت ول می شود. پسر دست های ش را سفت به دیوار و پنجره می گیرد و سعی می کند تکان نخورد. همسایه ی طبقه سوم سرش را می آورد بیرون و با اولین نگاه به بالا و پایین می گوید: پسر! این کارو نکنی! چیزی که زیاده دختر. به خودم می گفتی. پسر توی قاب پنجره خشک شده است. دختر پاورچین پاورچین عقب می رود. توی پذیرایی، دسته جمعی آواز تندی می خوانند. همسایه ی طبقه دوم دشکی را از پنجره بیرون می اندازد و می گوید، تحمل داشته باش، باز هم هست! پسر، انگار که مسئول رام کردن فیل های خارج از قفس باشد، خیلی آرام خودش را تکان می دهد. بعد تا جایی که می تواند دستش را می برد بیرون و همراه با آستین ش روی پنجره ی باز می کشد و می گوید: من داشتم پنجره رو تمیز می کردم. شیشه رو پاک می کردم. و بعد دوباره دستش را به شکلی دایره وار روی پنجره می کشد. چند قطره آب روی سر پسر می ریزد. دختر انگار که چیزی یادش آمده باشد می گوید: صبر کن ببینم و سریع به داخل خانه می رود. بعد صدای داد و فریاد زنی از طبقه دوم به گوش می رسد. زن می گوید، با توام نکن! و چند لحظه ی بعد تعداد زیادی پر، توی هوا پخش می شود و پشت سرش چند تا بالشت و ملافه ی سفید از پنجره می افتد بیرون. پسر اول به پایین و بعد به بالا نگاه می کند. سعی می کند بدون این که جلب توجه کند، به بدن خمیده اش، کش و قوسی بدهد.
دختر همسایه دوباره وارد حیاط خلوت می شود. چادر سفید گل داری را نصفه و نیمه دور خودش پیچیده است. پسر پنجره را سفت می چسبد و دست بی حس ش را تند، تند روی شیشه می کشد.
صندل های دختر روی شیشه خرده ها صدا می کند. دختر چند قدم جلو می رود، خم می شود و یک بالشت را کنار می زند و شاخه گل قرمزی را از روی زمین بر می دارد. بعد تا جایی که می تواند گردن ش را بالا می گیرد و دست ش را توی هوا می چرخاند. شاخه گل مثل چوب جادوی شل و ولی توی هوا تکان می خورد و گلبرگ های ش یکی یکی جدا می شود. دختر می گوید: پس این چیه؟ برای چی انداختی پایین؟ منظورت چی بود؟ پسر به نقطه ای که دختر ایستاده خیره می شود. حالا همه چیز دور سرش می چرخد. چند تا سر به پنجره های پایینی اضافه می شود. خون توی پاهای پسر جمع شده است. گردن ش را چند لحظه به بالا کج می کند. فقط گلدان را می بیند. بعد هر دو دست ش را تند، تند توی هوا تکان می دهد و فریاد می زند: من نبودم، من ننداختم. دیوونه ها، من ننداختم. بعد انگار که یادش آمده باشد هر دو دستش توی هوا است، سریع قاب پنجره را می چسبد. آن وقت می آید دوباره فریاد بزند که باد می پیچد توی دماغش. برای چند لحظه همه ساکت می شوند. صدای ضبط از پذیرایی بلند تر می شود. یک نفر، یک مشت پوست تخمه را از طبقه ی دوم بیرون می ریزد. پسر احساس می کند که رگ های گردن ش دیگر پایین نمی روند. بعد به جایی که دختر ایستاده است خیره می شود. دختر بالا را نگاه نمی کند. پسر دیگر خونی ندارد که به صورت ش برسد و مثل یک روح سفید توی قاب پنجره خم شده است. دو دستش را محکم به لبه ی پنجره و دیوار می گیرد و بدن ش را چند بار عقب و جلو می برد. دوباره به دختر که حالا خم شده و دارد گلبرگ ها را از جلوی پای ش جمع می کند، خیره می شود. چیزی را توی ذهن ش تخمین می زند. نگاه سریعی به بالا می کند. نفس عمیقی می کشد. خودش را مثل حیوانی که می خواهد بپرد روی شکارش، جمع می کند. چند لحظه مکث می کند. پاهای ش را کمی جا به جا می کند. خودش را دوباره جمع می کند. کسی به در اتاق می زند. پسر به پایین نگاه می کند. به دختر و به دستانش که تند تند مدارک را از روی زمین جمع می کنند. دوباره به در اتاق می زنند و این بار محکم تر. پسر دوباره به پایین نگاه می کند. بعد انگار که مسئولیت مهمی از روی دوش ش برداشته شده باشد، نفس عمیقی می کشد و آن را می دهد بیرون. بعد خودش را آرام ار قاب پنجره پایین می کشد.


توسط در 1 مهر 1386 4:13 بֽظֽ | | نظرات (36)
این فریاد عاشقانه ی آخری را هم که بزنی تمام است.

این فریاد عاشقانه ی آخری را هم که بزنی تمام است. داستان

این داستان مردی است که دارد آخرین دیالوگ های یک داستان عاشقانه را روی سن فریاد می زند که بعد لباس ش را عوض کند و برود تنهایی شام بخورد. پیراهنش دکمه های سر دست دارد، تیره است با حاشیه های نقره ای و معشوقه اش لباس پف کرده ی قرمزی به تن دارد و لب های قرمزی به همان رنگ، جوری که انگار قبل از آمدن روی صحنه، لباسش را بوسیده است و تماشاگران لباس های سیاه دارند با یقه های سفید و در صندلی ها و جایگاه و جاهای دیگر فرو رفته اند.
پرده های قرمز کنار می روند و او روی سن، رو به معشوقه اش فریاد می زند که دوست ت دارم و بعد بلند تر فریاد می زند که هیچ وقت از این دست های من نرو و معشوقه اش هم می گوید باشد. کلا نمایشنامه ای که اجرا می کنند از این هایی نیست که کسی را بیش تر از این زجر بدهد. معشوقه اش، بعد از چند بار که مثل یک کاموای قرمز به این طرف و آن طرف صحنه قل می خورد، می گوید باشد.
مرد دارد با خودش حساب می کند که چند تا فریاد دیگر بزند به پایان نمایش امشب رسیده است و با یک حساب سر انگشتی به این نتیجه می رسد دو تا دوستت دارم دیگر که بگوید و یک بار هم که بگوید، آه امیلیا، برنامه ی امشب تمام است.
او روی سن، دستان ش را دراز می کند و آستین های سیاه چین دارش که انگشت های ش را خورده بودند، عقب تر می روند و معشوقه اش با آن لباس قرمز جلوتر می آید.
بعد نور ها می روند و همه جا تیره می شود و بعد با صدای دست ها، نور ها هم بر می گردند.
جمعیت می گویند چه قدر قابل لمس بود و می گویند نتوانستند بقیه ی ذرت های شان را بخورند و جلوی اشک های شان را بگیرند. بعد به این فکر می کنند که مرد تا حالا با چند نفر خوابیده است.
ولی مرد دارد لباس ش را در پشت صحنه عوض می کند که برود و می داند که چند دقیقه ی دیگر دوباره تنها است، درست مثل وقتی که تماشاگر ها هم هستند و آن کاموای قرمز هم هست و آن کسی که بعضی وقت ها یک دایره گرد نورانی و ترسناک می اندازد روی ش هم هست.
او آخرین دیالوگ های عاشقانه را روی سن فریاد می زند و جمعیت از شور و هیجان پر می شوند و بعد بلند می شوند و بعد دست می زنند و بعد فکر می کنند که او حتما نقش مقابل ش را در پشت صحنه می بوسد. فکر می کنند وقتی که پرده ها کشیده می شوند او حتما کسی را می بوسد. هیچ کس فکر نمی کند، او دارد لباس ش را عوض می کند تا برود تنهایی شام بخورد و بیشتر وقت ها با بستن دکمه های آستین ش مشکل دارد.

توسط در 11 شهریور 1386 11:44 بֽظֽ |