<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>سوء هاضمه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.suehazeme.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.suehazeme.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.suehazeme.com,1387://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.suehazeme.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="سوء هاضمه" />
    <updated>1387-04-30T22:10:34Z</updated>
    <subtitle>گزين ياوه هاي محمدرضا زماني</subtitle>
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.33</generator>
 
<entry>
    <title>برگشتن قبل از هر وقتي</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.suehazeme.com/1387/04/post_47.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.suehazeme.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=57" title="برگشتن قبل از هر وقتي" />
    <id>tag:www.suehazeme.com,2008://1.57</id>
    
    <published>1387-04-30T22:09:18Z</published>
    <updated>1387-04-30T22:10:34Z</updated>
    
    <summary> . البته مي‌دانيد مردن من كار يك يا دو نفر نبود. پدر و مادران و خواهر و برادرانم و تمام دوستان و فاميل و آشنايان، به اضافه مديران مدارس سابقم‏، رهبران اديان مختلف و قضات در اين مسئله سهيم...</summary>
    <author>
        <name></name>
        
    </author>
            <category term="سوء هاضمه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.suehazeme.com/">
        <![CDATA[<p></p>

<p>.</p>

<p></p>

<p></p>

<p>البته مي‌دانيد مردن من كار يك يا دو نفر نبود. پدر و مادران و خواهر و برادرانم و تمام دوستان و فاميل و آشنايان، به اضافه مديران مدارس سابقم‏، رهبران اديان مختلف و قضات در اين مسئله سهيم بودند . داشتم با خودم فكر مي‌كردم اين تنها سهمي است كه كسي از آنها به دنبالش نخواهد آمد و آن را طلب نمي‌كند. آن را توي بورس نمي‌اندازد و يا سهام يك شركت توليد دارو را با آن نمي‌خرد.</p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p><br />
.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نوبت كيست كه حال مرا بپرسد؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.suehazeme.com/1387/04/post_46.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.suehazeme.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=56" title="نوبت كيست كه حال مرا بپرسد؟" />
    <id>tag:www.suehazeme.com,2008://1.56</id>
    
    <published>1387-04-23T10:19:49Z</published>
    <updated>1387-04-23T10:24:44Z</updated>
    
    <summary> . اين چيزي كه مي‌دوزي دوباره پاره مي شود. از كمي بالاتر. از آن جاي سالمش كه سوزن را فرو كرده‌اي و رسانده‌اي به طرف سالم ديگر تا از روي پارگي ردش كني. دوباره پاره مي‌شود. دفعه بعد بايد...</summary>
    <author>
        <name></name>
        
    </author>
            <category term="سوء هاضمه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.suehazeme.com/">
        <![CDATA[<p><br />
.</p>

<p></p>

<p>اين چيزي كه مي‌دوزي دوباره پاره مي شود. از كمي بالاتر. از آن جاي سالمش كه سوزن را فرو كرده‌اي و رسانده‌اي به طرف سالم ديگر تا از روي پارگي ردش كني. دوباره پاره مي‌شود. دفعه بعد بايد بروي بالاتر. و دفعه بعد بالاتر. بعد يك وقتي مي‌رسد كه مي‌بيني جاي سالمي نمانده كه از اين طرف و آن طرف بكشي نزديك زخم و شروع كني كوك زدن. شروع كني دوختن. يكي رو يكي زير. يكي رو يكي زير. حالا ديگر مهم نيست كه اين دوخت چه قدر زيبا و ظريف بوده است. چون قرار است دوباره پاره شود. ديگر مهم نيست كه جايش از اين طرف پيداست يا نه. رنگ نخ به جايي كه داري سوزن را فرو مي كني مي‌آيد يا نه. چون قرار است همه چيز دوباره پاره شود. مهم نيست كه با چرخ خياطي كاچيران دوخته اي يا چيز ديگري. مهم نيست كه يك دور اضافه دوخته اي كه پاره نشود. </p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p>.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>از اين هم بدهيد لطفا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.suehazeme.com/1387/04/post_45.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.suehazeme.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=55" title="از اين هم بدهيد لطفا" />
    <id>tag:www.suehazeme.com,2008://1.55</id>
    
    <published>1387-04-13T17:29:50Z</published>
    <updated>1387-04-13T17:35:13Z</updated>
    
    <summary> مي‌ داني مثل شكر نيست كه بشود از رويش برداشت و برگردانند توي ظرف. ديده اي شكر كه مي ريزد زمين با قاشق از روي آن بر مي دارند. تو را نمي شود كاري كرد. همه چيز براي ت...</summary>
    <author>
        <name></name>
        
    </author>
            <category term="سوء هاضمه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.suehazeme.com/">
        <![CDATA[<p></p>

<p></p>

<p>مي‌ داني مثل شكر نيست كه بشود از رويش برداشت و برگردانند توي ظرف. ديده اي شكر كه             مي ريزد زمين با قاشق از روي آن بر مي دارند. تو را نمي شود كاري كرد. همه چيز براي ت قاطي شده است. رفته است توي هم. قايق ت سوراخ نشده كه سطل‏ سطل آب از آن بريزي بيرون كه چيزي درست شود. كه چيزي نرود پايين. نمي شود كمي از تو را نجات داد و برگرداند توي ظرف. </p>

<p></p>

<p></p>

<p><br />
.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>قدم زدن در کنار در</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.suehazeme.com/1387/04/post_44.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.suehazeme.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=54" title="قدم زدن در کنار در" />
    <id>tag:www.suehazeme.com,2008://1.54</id>
    
    <published>1387-04-05T07:56:06Z</published>
    <updated>1387-04-05T11:54:46Z</updated>
    
    <summary> . ما دیگر روی تو حساب نمی کنیم. صدای او شبیه هم زن برقی بود.  شاید هم شبیه ریش تراش وقتی آن  را زیر گلوی ت می کشی و بالا و پایین می بری. ریش تراش گفت تو می توانی...</summary>
    <author>
        <name></name>
        
    </author>
            <category term="مربوط" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.suehazeme.com/">
        <![CDATA[<p> .</p>

<p><br />
ما دیگر روی تو حساب نمی کنیم. صدای او شبیه هم زن برقی بود.  شاید هم شبیه ریش تراش وقتی آن  را زیر گلوی ت می کشی و بالا و پایین می بری. ریش تراش گفت تو می توانی تمام ساز ها را انگشت کنی و از آن ها صدایی در بیاوری. فقط همین. او خیلی موفق بود  و اصلا شبیه تیغ های دستی نبود. برای همین می شد هم زمان با اصلاح با او سوت زد. همان طور که گلویش را گرفته ای و زیر گلوی ت می کشی. او هیچ جای ت را نمی برید و برای همین کسی نمی توانست از دست ش ناراحت باشد. همه چیز با او مرتب بود. سوت زدن ت که تمام شد ولش کردی. چند بار زیر گلویت دست کشیدی. جای چنگ ها می سوخت. تو می دانستی جای ریش تراش است ولی کسی باور نمی کرد. او خیلی مهربان بود و جوری حرف می زد که هیچ جای ت را نبُرد. فقط همین. حالا خِر خِر می کرد.  تو خودت را توی آینه نگاه کردی. بعد سرش را گرفتی زیر آب تا تمیز شود و بقیه هم بتوانند از او استفاده کنند. ریش تراش به بهانه ای احتیاج داشت که دیگر روی تو حساب نکند. تو نمی خواستی معذب باشد. این طور می توانستند از تو دوری کنند. می توانستند بپذیرند که آدم ها بیایند و تو را ببرند. می توانستند بقیه را هم قانع کنند. دیگر لازم نبود توضیح زیادی بدهند. همه چیز واضح بود. نمی شد روی تو حساب کرد.</p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p>.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سفارش لباس با سر دوش های اضافه و دوخت فاخر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.suehazeme.com/1387/03/post_43.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.suehazeme.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=53" title="سفارش لباس با سر دوش های اضافه و دوخت فاخر" />
    <id>tag:www.suehazeme.com,2008://1.53</id>
    
    <published>1387-03-29T10:46:04Z</published>
    <updated>1387-03-29T10:48:28Z</updated>
    
    <summary> امروز دُن فاکتی آمده بود این جا. گفت اگر می شود صندلی تان را به حالت اولیه برگردانید. اگر می شود آن را از توی صورت من بکشید کنار. خیلی نجیب بود. من گفتم نمی شود. گفتم هر چه...</summary>
    <author>
        <name></name>
        
    </author>
            <category term="سوء هاضمه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.suehazeme.com/">
        <![CDATA[<p></p>

<p><br />
امروز دُن فاکتی آمده بود این جا. گفت اگر می شود صندلی تان را به حالت اولیه برگردانید. اگر می شود آن را از توی صورت من بکشید کنار. خیلی نجیب بود. من گفتم نمی شود. گفتم هر چه باشد ما خیلی به هم نزدیکیم. و یادآوری کردم و مهمان نواز. گفت انگار آدم ها نمی خواهند صندلی شان را به حالت اولبه برگردانند. انگار افتاده بود توی کانال کولر و هرچه فریاد می زد می پیچید و بر می گشت توی سر و صورت خودش. من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. یادت باشد یک لباس نظامی دیگر با سر دوش های اضافه برایش بدوزیم. </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>تقديم به قسمتي معروف به &quot;دور ِ هَمي&quot;</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.suehazeme.com/1387/03/post_42.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.suehazeme.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=52" title="تقديم به قسمتي معروف به &quot;دور ِ هَمي&quot;" />
    <id>tag:www.suehazeme.com,2008://1.52</id>
    
    <published>1387-03-17T11:56:07Z</published>
    <updated>1387-03-17T18:22:57Z</updated>
    
    <summary> خانواده ي خوب به خانواده اي اطلاق مي شود كه در آن كسي نگران پول در نيست. حالا اين جا دارند در را مي شكنند و مي آيند داخل. دارند از سر دلسوزي با تبر در را مي شكنند...</summary>
    <author>
        <name></name>
        
    </author>
            <category term="سوء هاضمه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.suehazeme.com/">
        <![CDATA[<p></p>

<p>خانواده ي خوب به خانواده اي اطلاق مي شود كه در آن كسي نگران پول در نيست. حالا اين جا دارند در را مي شكنند و مي آيند داخل. دارند از سر دلسوزي با تبر در را مي شكنند و مي آيند داخل. مي خواهند مطمئن شوند حال من خوب است. چون اين طور كه پيدا است، ثابت شده كه آدم ها فقط وقتي تنها هستند كه يا دارند با كس ديگري توي هم مي لولند يا ناراحت هستند. پس تبر را بياوريد. تبر را بياوريد. چون ورود هيچ كس غير از من به داخل اين اتاق مشاهده نشده است و اتاق اين متن پنجره ندارد، پس حالت اول غير ممكن به نظر مي رسد. پس او حتما ناراحت است. پس تبر را بياوريد. تبر را بياوريد. بايد او را نجات داد. </p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>لطفا به متن دست نزنيد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.suehazeme.com/1387/03/post_41.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.suehazeme.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=51" title="لطفا به متن دست نزنيد" />
    <id>tag:www.suehazeme.com,2008://1.51</id>
    
    <published>1387-03-09T17:33:15Z</published>
    <updated>1387-03-09T18:37:35Z</updated>
    
    <summary> گوش ت رو بيار جلو، مي خوام يه رازي رو بهت بگم: كاش لب هات جاي گوش هات بود. ....</summary>
    <author>
        <name></name>
        
    </author>
            <category term="هر چیزی که فعلا اسم ندارد" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.suehazeme.com/">
        <![CDATA[<p></p>

<p></p>

<p>گوش ت رو بيار جلو، مي خوام يه رازي رو بهت بگم: <br />
كاش لب هات جاي گوش هات بود. </p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p></p>

<p><br />
.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>كافه هاي سر راه - 2</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.suehazeme.com/1387/03/_2.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.suehazeme.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=50" title="كافه هاي سر راه - 2" />
    <id>tag:www.suehazeme.com,2008://1.50</id>
    
    <published>1387-03-01T09:07:53Z</published>
    <updated>1387-03-01T10:14:25Z</updated>
    
    <summary> مي آيند و مي روند. مي آيند و مي برند. مي آيند و مي كنند. بعضي ها هم مي آيند و مي مانند. برده اند، كنده اند، رفته اند با اين كه در كنار تو راه مي روند....</summary>
    <author>
        <name></name>
        
    </author>
            <category term="هر چیزی که فعلا اسم ندارد" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.suehazeme.com/">
        <![CDATA[<p></p>

<p></p>

<p><br />
مي آيند و مي روند. مي آيند و مي برند. مي آيند و مي كنند. بعضي ها هم مي آيند و مي مانند. برده اند، كنده اند، رفته اند با اين كه در كنار تو راه مي روند. </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>آدم دارد كه مي افتد پايين</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.suehazeme.com/1387/02/post_40.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.suehazeme.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=49" title="آدم دارد كه مي افتد پايين" />
    <id>tag:www.suehazeme.com,2008://1.49</id>
    
    <published>1387-02-26T09:04:59Z</published>
    <updated>1387-02-28T09:14:54Z</updated>
    
    <summary>آدم دارد که می افتد پایین، دست کسی را نمی گیرد. اگر فکر می کند بمیرد بهتر است، دست ش را هم سر راه به جایی نمی گیرد. لباس گل و گشاد هم نمی پوشد که احیانا بگیرد به جایی....</summary>
    <author>
        <name></name>
        
    </author>
            <category term="سوء هاضمه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.suehazeme.com/">
        <![CDATA[<p>آدم دارد که می افتد پایین، دست کسی را نمی گیرد. اگر فکر می کند بمیرد بهتر است، دست ش را هم سر راه به جایی نمی گیرد. لباس گل و گشاد هم نمی پوشد که احیانا بگیرد به جایی. به دوستانش هم به شوخی نمی گوید می خواهد چه کار کند که یک نفر که می داند شوخی ها همیشه جدی هستند، فکر کند، دارد جدی می گوید. از چند روز قبل ش هم فقط لبخند می زند و شروع می کند روی زمین زندگی کردن که فردا و پس فردای مُردن ش کسی دنبال مقصر نگردد. وقتی دارد با مادرش تلفنی صحبت می کند، نمی رود سر استحاله در دیگری و مثل همیشه دلقک بازی در می آورد که مادرش فکر نکند، دارد با او اتمام حجت می کند. روز قبل ش هم به عمه اش که ده سال است ندیده اش، تلفن نمی کند. عوض ش پاک کن را بر می دارد و می کشد توی تن ش که اگر افتاد و پخش شد و دل و روده اش ریخت بیرون، چیز هایی که برای خودش نگه داشته بود، لو نرود. قبل از مردن هیچ ورقه ای را مربوط به اهدای اعضا پر نمی کند، که یک عده ای، زودتر بکشندش. توی کیفش کتابی راجع به تاتر پوچی نمی گذارد و عوض ش یک سری وسائل مرتبط به ارتباط با جنس مخالف، دو تا ته بلیط سینما، نوار بهترین های اندی، برنامه ی فردا و پس فردای زنده بودن ش و یک سی دی مربوط به قوی ترین نرم افزار گرافیکی جهان را می اندازد آن تو که فکر کنند بوده است. </p>

<p></p>

<p><br />
پ.ن:حذف شد. فکر کنم من واقعا آدمی نیستم که بتونم تبلیغ کنم. نمی دونم کدوم ش رو به خودم دروغ می گم. </p>

<p></p>

<p>.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>چهل و نه، پنجاه.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.suehazeme.com/1387/02/post_39.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.suehazeme.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=48" title="چهل و نه، پنجاه." />
    <id>tag:www.suehazeme.com,2008://1.48</id>
    
    <published>1387-02-23T09:27:17Z</published>
    <updated>1387-02-23T10:29:35Z</updated>
    
    <summary> قایم باشک شروع می شود. گفتم که من خودم چند بار ترسیده ام، بهتر می دانم کجا قایم شوم. حالا به بیست رسیده اید. عمرا بتوانید پیدایم کنید، نمی توانید پیدایم کنید. به ذهن تان هم نمی رسد که...</summary>
    <author>
        <name></name>
        
    </author>
            <category term="سوء هاضمه" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.suehazeme.com/">
        <![CDATA[<p></p>

<p></p>

<p>قایم باشک شروع می شود. گفتم که من خودم چند بار ترسیده ام، بهتر می دانم کجا قایم شوم. حالا به بیست رسیده اید. عمرا بتوانید پیدایم کنید، نمی توانید پیدایم کنید. به ذهن تان هم نمی رسد که کجا قایم شده ام. سی و پنج. از همه ی شما بهتر بلدم کجا باشم. آن زیر نیستم و حتا آن پشت. این جایی که من قایم شده ام به عقل هیچ کدام تان نمی رسد. پنجاه. شما فقط بلدید چند متر این طرف تر  و آن طرف تر قایم شوید. اما این جا دور است، خیلی دور و متروک. هوا دارد تاریک می شود ولی به عقل هیچ کدام تان نمی رسید این جا قایم شوید. من بهتر از همه این بازی را بلدم. <br />
 </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>But now</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.suehazeme.com/1387/02/but_now.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.suehazeme.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=47" title="But now" />
    <id>tag:www.suehazeme.com,2008://1.47</id>
    
    <published>1387-02-15T17:12:54Z</published>
    <updated>1387-02-16T09:50:11Z</updated>
    
    <summary> When I was a child I could run I could jump But now? When I could run and I could jump I was a child But now? When I was a child I had dream and I had always...</summary>
    <author>
        <name></name>
        
    </author>
            <category term="شعر" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.suehazeme.com/">
        <![CDATA[<p></p>

<p>  When I was a child<br />
  I could run<br />
  I could jump</p>

<p>  But now?<br />
 <br />
  When I could run<br />
  and I could jump<br />
  I was a child</p>

<p>  But now?</p>

<p>  When I was a child<br />
  I had dream<br />
  and I had always Ice-cream</p>

<p>  But now?</p>

<p>  I had pair long arms<br />
  and legs<br />
  Also evaluating mind</p>

<p>  <br />
  M.R.Zamani</p>

<p>پ.ن: <br />
این بار <a href="http://www.jablogi.com/fa/content/view/65/49/">جابلاگی</a> یقه ی من را گرفت ... <br />
برای پی بردن به ماهیت پلید نویسنده این وبلاگ به <a href="http://www.jablogi.com/fa/content/view/65/49/">اینجا</a> مراجعه کنید.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title> [.]</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.suehazeme.com/1387/02/post_38.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.suehazeme.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=46" title=" [.]" />
    <id>tag:www.suehazeme.com,2008://1.46</id>
    
    <published>1387-02-12T20:42:16Z</published>
    <updated>1387-02-12T21:45:01Z</updated>
    
    <summary> خداي عزيز، اعتبارت دارد تمام مي شود. سريع تر معجزه اي بكن. ....</summary>
    <author>
        <name></name>
        
    </author>
            <category term="هر چیزی که فعلا اسم ندارد" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.suehazeme.com/">
        <![CDATA[<p></p>

<p></p>

<p>خداي عزيز، اعتبارت دارد تمام مي شود. سريع تر معجزه اي بكن. </p>

<p></p>

<p><br />
.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>.اتاق.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.suehazeme.com/1387/02/post_37.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.suehazeme.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=43" title=".اتاق." />
    <id>tag:www.suehazeme.com,2008://1.43</id>
    
    <published>1387-02-12T09:15:44Z</published>
    <updated>1387-02-12T10:30:38Z</updated>
    
    <summary> رسيديم. درآر....</summary>
    <author>
        <name></name>
        
    </author>
            <category term="مربوط" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.suehazeme.com/">
        <![CDATA[<p><br />
رسيديم. درآر. </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>اتاق</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.suehazeme.com/1387/02/post_36.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.suehazeme.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=42" title="اتاق" />
    <id>tag:www.suehazeme.com,2008://1.42</id>
    
    <published>1387-02-11T10:59:36Z</published>
    <updated>1387-02-11T12:01:02Z</updated>
    
    <summary> رسیدیم. گریه کن....</summary>
    <author>
        <name></name>
        
    </author>
            <category term="مربوط" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.suehazeme.com/">
        <![CDATA[<p></p>

<p><br />
رسیدیم. گریه کن. </p>

<p><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>یا رب این خلیج فارسی که سپردی به منش</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.suehazeme.com/1387/02/post_35.html" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.suehazeme.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=41" title="یا رب این خلیج فارسی که سپردی به منش" />
    <id>tag:www.suehazeme.com,2008://1.41</id>
    
    <published>1387-02-06T09:28:27Z</published>
    <updated>1387-02-06T10:32:14Z</updated>
    
    <summary> یا رب این خلیج فارسی که سپردی به منش بسپردم به عرب ها تا کنند العربش انتَ تعجب نکنی از حال و این احوال ما چون که ما هستیم داداش با این عرب ها ایزدا چون که آید نامی...</summary>
    <author>
        <name></name>
        
    </author>
            <category term="شعر" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.suehazeme.com/">
        <![CDATA[<p></p>

<p> <br />
   یا رب این خلیج فارسی که سپردی به منش      <br />
   بسپردم به عرب ها تا کنند العربش<br />
   انتَ تعجب نکنی از حال و این احوال ما<br />
   چون که ما هستیم داداش با این عرب ها ایزدا<br />
   چون که آید نامی از ملت مظلوم عرب<br />
   خواه فلسطین یا عراق و غرب بغداد و حلب<br />
   یا العجب! می زند یا خشک مان یا می دریم این سینه را از بهرشان<br />
   آخه ما عشق اخوت کشته مان<br />
   تازگی ها! در زبان مادری مان پر شدست افعال شان<br />
   وضع ما از هفت نسل پشت مان هم بهتر است<br />
   تازه آن ها عهد کردند و گلستان را زدند انگشت در استامپ<br />
   و ما بی عهد دادیم دست شان<br />
   چون این دریای ماست در دست ما مرغی بود<br />
   می دهیمش دست همسایه شود غاز گران<br />
   چیز مالی هم نبود<br />
   قُد قُدش با تخم مرغش مال آن ها نوش جان</p>

<p>                                        <br />
       م.ر. زمانی </p>

<p><br />
   پ.ن: باور کنید باید خندید به اسم هایی که با این مناسبت های<br />
   خنده دار عوض می شوند، نه این که اعتراض کرد.</p>

<p><br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

