.
من كمي غمگين شدهام، چون دلم ميخواست يك داستان راجع به "تهِ گوشوارهاي كه گم شد" بنويسم ولي نتونستم. چون به نظرم خيلي اسم خوبي بود و براي همين يك ربع تمام در هال از كمر به جلو خم شده بودم و دستهايم مثل نخ لامپ بعضي چراغهاي مطالعه از بدنم آويزان مانده بود و موهايم از پشت سرم ريخته بود جلو. چند نفر رد شدند و من يك كلمه هم به ذهنم نيامد. خودم هم ميدانستم كه الان ديگر وقتم تمام ميشود و به خاطرش كم كم ناراحت ميشوم.
.
چه عجب. كامنت دوني رو درست كردي. بابا مرديم ده دفه اومدم بگم خيلي خوب بود. وقتي خوندمش احساس كردم دارم ناراحت ميشم. همين جوري يه دفه. پيدات نيست كلا. واقعا كه كلا
همين كه اين بالاييا گفتن...
و اينكه
شديد حرص آور بوود.
البته نه ديگه به اون شدتيكه
آسيبي به نوشتههات برسه!
اين توضيح واقعا" اجباري شد.
غمگين من غصه نخور. كم خم شدي. من فكر مي كنم اگر يه نگاه به باباي بچه ها مينداختي يه رمان مي نوشني. البته از اون نگاه ها كه من ديدم...
مرده شور و خودتو و نوشته هات:D
توسط: محمد | مهرماه 4, 1387 2:14 بعدازظهر