سوء هاضمه
« از اين هم بدهيد لطفا | صفحه اصلی | برگشتن قبل از هر وقتي »
نوبت كيست كه حال مرا بپرسد؟


.

اين چيزي كه مي‌دوزي دوباره پاره مي شود. از كمي بالاتر. از آن جاي سالمش كه سوزن را فرو كرده‌اي و رسانده‌اي به طرف سالم ديگر تا از روي پارگي ردش كني. دوباره پاره مي‌شود. دفعه بعد بايد بروي بالاتر. و دفعه بعد بالاتر. بعد يك وقتي مي‌رسد كه مي‌بيني جاي سالمي نمانده كه از اين طرف و آن طرف بكشي نزديك زخم و شروع كني كوك زدن. شروع كني دوختن. يكي رو يكي زير. يكي رو يكي زير. حالا ديگر مهم نيست كه اين دوخت چه قدر زيبا و ظريف بوده است. چون قرار است دوباره پاره شود. ديگر مهم نيست كه جايش از اين طرف پيداست يا نه. رنگ نخ به جايي كه داري سوزن را فرو مي كني مي‌آيد يا نه. چون قرار است همه چيز دوباره پاره شود. مهم نيست كه با چرخ خياطي كاچيران دوخته اي يا چيز ديگري. مهم نيست كه يك دور اضافه دوخته اي كه پاره نشود.

.

توسط در تیرماه 23, 1387 1:49 بعدازظهر |
نظرات

سلام حالت خوبه؟ الان دقیقا حالت را پرسیدم دیگه؟

نوبت كيست كه حال مرا بپرسد؟
از آن جاي سالمش كه سوزن را فرو كرده‌اي و رسانده‌اي به طرف سالم ديگر تا از روي پارگي ردش كني...

نوبتیه یعنی؟
پس احتمالا اون وقت نوبت من نبود که حالتو پرسیدم.
در ضمن خیلی هم مهمه که جای بریدگی رو حتی برای چندمین بار کی کجا با چی و حتی با چه فکری داره می دوزه...
شاید به نظر تو من همه چیزو سخت می گیرم اما خوب بهرحال So what؟

ما نميدوزيم رفو مي كنيم و باز پاره مي شود سوراخ ميشود و تمام نخ و سوزن و چرخ هاي دنيا عاجزن از من !
قشنگ مي نويسي پسر به دلم نشست نوشته هات .
خيلي وقت بود دلم اينجور چيزي ميخواست انگار امروز روز منه .ممنون بابت اين حس .

جان من بیندازید دور یک نو جایگزین کنید!

چه سخت است
يعني لباس زيبايي نمي شود؟

پاره شده است
ديگر مهم نيست

من میگم حالا که هی پاره می شه چه بهتر،مدت هاست دنبال بهونه ام برای عوض کردن ش هی همه میگن لباس نیست که هی بتونی عوض ش کنی ...چه بهونه ای بهتر از این...عوض ش می کنم چون از هی دوختن و باز پاره شدن خسته شدم!

زمان این دوخت و دوزا تموم شده
لعنتی
حمید هامونم مرد.
آخ علی عابدینی...

che kare jalebi ...! M.M

و مادرش با چه اميدي وصله مي زد زانوي دوباره و دوباره پاره شده ي او را ...
مي دانست كه او باز هم زمين خواهد خورد ...
اما كوك را بي اهميت از دوباره پارگي مي زد ...
در ذهن او انگار هر بار ، فقط يك بار اتفاق افتاده بود ...
شايد كه فعل بود كه تكرار مي شد !
"پارگي"

نظر شما