سوء هاضمه
آدم دارد كه مي افتد پايين

آدم دارد که می افتد پایین، دست کسی را نمی گیرد. اگر فکر می کند بمیرد بهتر است، دست ش را هم سر راه به جایی نمی گیرد. لباس گل و گشاد هم نمی پوشد که احیانا بگیرد به جایی. به دوستانش هم به شوخی نمی گوید می خواهد چه کار کند که یک نفر که می داند شوخی ها همیشه جدی هستند، فکر کند، دارد جدی می گوید. از چند روز قبل ش هم فقط لبخند می زند و شروع می کند روی زمین زندگی کردن که فردا و پس فردای مُردن ش کسی دنبال مقصر نگردد. وقتی دارد با مادرش تلفنی صحبت می کند، نمی رود سر استحاله در دیگری و مثل همیشه دلقک بازی در می آورد که مادرش فکر نکند، دارد با او اتمام حجت می کند. روز قبل ش هم به عمه اش که ده سال است ندیده اش، تلفن نمی کند. عوض ش پاک کن را بر می دارد و می کشد توی تن ش که اگر افتاد و پخش شد و دل و روده اش ریخت بیرون، چیز هایی که برای خودش نگه داشته بود، لو نرود. قبل از مردن هیچ ورقه ای را مربوط به اهدای اعضا پر نمی کند، که یک عده ای، زودتر بکشندش. توی کیفش کتابی راجع به تاتر پوچی نمی گذارد و عوض ش یک سری وسائل مرتبط به ارتباط با جنس مخالف، دو تا ته بلیط سینما، نوار بهترین های اندی، برنامه ی فردا و پس فردای زنده بودن ش و یک سی دی مربوط به قوی ترین نرم افزار گرافیکی جهان را می اندازد آن تو که فکر کنند بوده است.


پ.ن:حذف شد. فکر کنم من واقعا آدمی نیستم که بتونم تبلیغ کنم. نمی دونم کدوم ش رو به خودم دروغ می گم.

.

توسط در 26 اردیبهشت 1387 0:34 بֽظֽ | | نظرات (13)
چهل و نه، پنجاه.

قایم باشک شروع می شود. گفتم که من خودم چند بار ترسیده ام، بهتر می دانم کجا قایم شوم. حالا به بیست رسیده اید. عمرا بتوانید پیدایم کنید، نمی توانید پیدایم کنید. به ذهن تان هم نمی رسد که کجا قایم شده ام. سی و پنج. از همه ی شما بهتر بلدم کجا باشم. آن زیر نیستم و حتا آن پشت. این جایی که من قایم شده ام به عقل هیچ کدام تان نمی رسد. پنجاه. شما فقط بلدید چند متر این طرف تر و آن طرف تر قایم شوید. اما این جا دور است، خیلی دور و متروک. هوا دارد تاریک می شود ولی به عقل هیچ کدام تان نمی رسید این جا قایم شوید. من بهتر از همه این بازی را بلدم.

توسط در 23 اردیبهشت 1387 0:57 بֽظֽ | | نظرات (8)
But now

When I was a child
I could run
I could jump

But now?

When I could run
and I could jump
I was a child

But now?

When I was a child
I had dream
and I had always Ice-cream

But now?

I had pair long arms
and legs
Also evaluating mind


M.R.Zamani

پ.ن:
این بار جابلاگی یقه ی من را گرفت ...
برای پی بردن به ماهیت پلید نویسنده این وبلاگ به اینجا مراجعه کنید.

توسط در 15 اردیبهشت 1387 8:42 بֽظֽ | | نظرات (16)
[.]

خداي عزيز، اعتبارت دارد تمام مي شود. سريع تر معجزه اي بكن.


.

توسط در 13 اردیبهشت 1387 0:12 قֽظֽ | | نظرات (8)
.اتاق.


رسيديم. درآر.

توسط در 12 اردیبهشت 1387 0:45 بֽظֽ | | نظرات (3)
اتاق


رسیدیم. گریه کن.


توسط در 11 اردیبهشت 1387 2:29 بֽظֽ | | نظرات (7)
یا رب این خلیج فارسی که سپردی به منش


یا رب این خلیج فارسی که سپردی به منش
بسپردم به عرب ها تا کنند العربش
انتَ تعجب نکنی از حال و این احوال ما
چون که ما هستیم داداش با این عرب ها ایزدا
چون که آید نامی از ملت مظلوم عرب
خواه فلسطین یا عراق و غرب بغداد و حلب
یا العجب! می زند یا خشک مان یا می دریم این سینه را از بهرشان
آخه ما عشق اخوت کشته مان
تازگی ها! در زبان مادری مان پر شدست افعال شان
وضع ما از هفت نسل پشت مان هم بهتر است
تازه آن ها عهد کردند و گلستان را زدند انگشت در استامپ
و ما بی عهد دادیم دست شان
چون این دریای ماست در دست ما مرغی بود
می دهیمش دست همسایه شود غاز گران
چیز مالی هم نبود
قُد قُدش با تخم مرغش مال آن ها نوش جان


م.ر. زمانی


پ.ن: باور کنید باید خندید به اسم هایی که با این مناسبت های
خنده دار عوض می شوند، نه این که اعتراض کرد.


توسط در 6 اردیبهشت 1387 0:58 بֽظֽ | | نظرات (15)