.
من همیشه از زن همسایه میترسم. چون حتا فرانک هم باهاش نمي خوابه. فرانک این جا زندگی میکنه. اوووووه چی بشه که فرانكي با كسي نخوابه. چند باري يكيشون مثل يه شبح سياه از كنارم رد شد. بدون این که حتا صدایی ازش در بیاد و بدون این که من برگردم. انگار فرانکی بهش گفته بود که این بر نمیگرده، انگار خودم هم فهمیده بودم که بر نمی گردم. میترسیدم اگه صورتش رو ببینم یکی کشته شه. مثل این فیلما که یکی می گه، اون صورت منو دیده، میفهمی؟ صورت منو دیده. باید بُکُشیمش. من روی مبل، پشت ِ میز، پشت به در، یه لکه گیر آورده بودم که با ناخن بتراشم. دیگه همه میدونستن که من بر نمی گردم. برای همین اونا هی میاومدن و میرفتن. بدون این که من برگردم يا اونا صدايي بکنن.
توسط در 27 فروردین 1387 0:32 بֽظֽ | لینک ثابت

