سوء هاضمه
.


من همیشه از زن همسایه می‌ترسم. چون حتا فرانک هم باهاش نمي خوابه. فرانک این جا زندگی می‌کنه. اوووووه چی بشه که فرانكي با كسي نخوابه. چند باري يكي‌شون مثل يه شبح سياه از كنارم رد شد. بدون این که حتا صدایی ازش در بیاد و بدون این که من برگردم. انگار فرانکی بهش گفته بود که این بر نمی‌گرده، انگار خودم هم فهمیده بودم که بر نمی گردم. می‌ترسیدم اگه صورتش رو ببینم یکی کشته شه. مثل این فیلما که یکی می گه، اون صورت منو دیده، می‌فهمی؟ صورت منو دیده. باید بُکُشیمش. من روی مبل، پشت ِ میز، پشت به در، یه لکه گیر آورده بودم که با ناخن بتراشم. دیگه همه می‌دونستن که من بر نمی گردم. برای همین اونا هی می‌اومدن و می‌رفتن. بدون این که من برگردم يا اونا صدايي بکنن.

توسط در 27 فروردین 1387 0:32 بֽظֽ |
به سيمور در نيوجرسي


چطوري سيمور؟ اين طور كه پيداست ممكن است امسال شكوفا شويم. قرار است غنچه هم بدهيم. مي داني سيمور، اين جا هيچ چيز بي حكمت نيست. پارسال كه ما را الكي شخم نمي زدند. حالا وقت درو كردن مان رسيده است. من كه به تو گفتم، اين جا دوغ را هم قبل از مصرف تكان مي دهند. همه چيز حساب و كتاب دارد. بهار دوباره شروع شده است. سر كوچه ي ما خانمي خودش را شكوفا كرد و بالاخره سوار يكي از ماشين ها شد و رفت. بي خود رفتي آن طرف. هر چند بعضي ها مي گويند اين غنچه دادن ايهام دارد و آدم بايد مواظب باشد كه غنچه ندهد. ولي به جز اين چند نفر كه بيمار هستند، بقيه قرار است بهار را باور كنند. راستي زير درخت هاي آلبالو را براي من گشتي؟

توسط در 4 فروردین 1387 9:12 بֽظֽ |