سوء هاضمه
« انگار يك چيز هايي را بايد دوباره زمزمه كرد | صفحه اصلی | »
متن نوشته براي ارسال


آمدي نشستي و چيز هايي را از من گرفتي و بعد دست هاي ت را بردي پشت ت.
بعد دست هاي ت را يكي يكي آوردي جلو. توي هيچ كدام چيز هاي من نبود. بعد
خنديدي. بعد گفتي گم شد. گفتي نبود. از اول هم چيزي نبود. چند وقت نشستي
يادم نمي آيد. من تازه داشتم باور مي كردم كه بلند شدي رفتي، ديدم همه اش آن
پشت است. چيز هايي كه يكي يكي آمدند و دوباره خوردند توي صورت من. اين بار
بدتر از قبل. همه اش همان پشت ت بود .

توسط در 5 آذر 1386 7:02 بֽظֽ |