انگار يك چيز هايي را بايد دوباره زمزمه كرد
بدون اين كه آب توي دل كسي تكان بخورد
تو بر اساس یک داستان واقعی داری می روی. آن قدر می روی که انگار نبوده ای. آن قدر می روی که برگشتن ات را کسی نماند. کسی برگشتن ات را نخواهد ماند.
تو این جا نشسته ای ولی رفته ای. بدون این که از دور دست تکان بدهی، آن قدر رفته ای که اگر کسی بفهمد، باورش نمی شود این جا نشسته ای.
بدون این که این موز را بگذاری زمین، بدون این که این مهمانی را ترک کنی، بدون این که طرح های شرکت را تمام نکنی، بدون این که این بفهمد، بدون این که آن بفهمد، آن قدر نیستی که نگو. بدون این که کانون ولرم خانواده دچار پاسخگویی شود. با این که شب ها هنوز همین جا می خوابی و صبح ها از همین جا بلند می شوی، رفته ای.
توسط در 18 آبان 1386 2:13 بֽظֽ | لینک ثابت

