سوء هاضمه
« سراسر پنجره | صفحه اصلی | این جا یک اتفاق افتاد »
مي لغزيم روي هم


مي لغزيم روي هم. من مي روم. تو مي روي. مي لغزيم روي هم. او از كنار مان رد مي شود. مي سريم پايين. گم ات مي كنم. گم مي شوي. قاطي مي شويم. همه شبيه ات مي شوند. رد مي شويم. از راه باريك رد مي شوند عده اي. ما رد مي شويم. يك لحظه پيدايت مي كنم. گم مي شوي. مي افتيم پايين. يك عده ي ديگر مي ريزند روي سرمان. سر مي خورم كنار. خودم را به ديواره ي شيشه مي كشم. سال هاست كه خودم را به ديواره ي شيشه مي كشم هر وقت كه بتوانم و هر وقت كه آن نزديكي ها باشم. وقتي نيست. آخرين نفر ها دارند مي افتند پايين. باز هم سر و ته مان كردند. توي اين شيشه ي تنيده، سر و ته مي شويم. پيدايت مي كنم. خودم را مي چسبانم به خودت. سر و ته مي شويم. باز گم ات مي كنم. مي سرند روي هم. از راه باريك رد مي شوم. بايد ببرمت. خودم را مي كشم به شيشه. سال هاست. خورده مي شوم. كم كم خورده مي شوم . كسي روي سرم مي افتد. مي روي قاطي بقيه. تا مي آيم حرفي بزنم، سر و ته مي شويم. سر و ته مان مي كنند.


پ.ن. اين يه طرح براي يه داستان كه يك دانه ي ساعت شني از يك دانه ي ديگر خوشش مي آيد. ولي هنوز كامل نمي دانم چه بلاهاي ديگري سر شان مي آيد. احتمالا هر وقت كه دانه ي شن مرد مي آيد از دانه ي شن زن خواستگاري كند، اين ها سر و ته مي شوند و در حالت عادي هم يك عده مي ريزند روي سرشان.


توسط در 9 مهر 1386 0:10 بֽظֽ |