سوء هاضمه

من از اونايي ام كه گذشته دارم و اون رو با خودم مي كشم. بعد هر جا مي رم حرفي نمي زنم. ولي يه جوري رفتار مي كنم كه همه بفهمن گذشته اي هست. چيزي اون پشت هست كه ماله منه. مي خندم ولي كاري مي كنم كه همه بفهمن كه يه چيزايي ماله منه كه هيچ وقت نمي كنه از من. همه بايد بدونن كه هيچ چيز اتفاق بهتري از اوني كه من قايم ش كردم نيست. حتا اگر براي من نيست. حتا اگر باهاش همه چيز از بين مي ره. من دارمش. بعد همه شروع مي كنن به گشتن. چيزي پيدا نمي كنن ولي من مي دونم كه چيزي هست. و اون رو با خودم مي كشم.


توسط در 25 مهر 1386 8:18 بֽظֽ |
این جا یک اتفاق افتاد


اتفاق می افتد. اتفاق قل می خورد و می رود می افتد پایین. زیر و رو می شود. پیش می آید. جلو می رود. اتفاق است دیگر، می افتد. می خورد به سنگ ها. کشیده می شود. به چیزی، به کسی، به کسانی. کسی می گوید، آن فقط یک اتفاق بود.
خب، آن اتفاق من بودم.


توسط در 17 مهر 1386 1:51 بֽظֽ |
مي لغزيم روي هم


مي لغزيم روي هم. من مي روم. تو مي روي. مي لغزيم روي هم. او از كنار مان رد مي شود. مي سريم پايين. گم ات مي كنم. گم مي شوي. قاطي مي شويم. همه شبيه ات مي شوند. رد مي شويم. از راه باريك رد مي شوند عده اي. ما رد مي شويم. يك لحظه پيدايت مي كنم. گم مي شوي. مي افتيم پايين. يك عده ي ديگر مي ريزند روي سرمان. سر مي خورم كنار. خودم را به ديواره ي شيشه مي كشم. سال هاست كه خودم را به ديواره ي شيشه مي كشم هر وقت كه بتوانم و هر وقت كه آن نزديكي ها باشم. وقتي نيست. آخرين نفر ها دارند مي افتند پايين. باز هم سر و ته مان كردند. توي اين شيشه ي تنيده، سر و ته مي شويم. پيدايت مي كنم. خودم را مي چسبانم به خودت. سر و ته مي شويم. باز گم ات مي كنم. مي سرند روي هم. از راه باريك رد مي شوم. بايد ببرمت. خودم را مي كشم به شيشه. سال هاست. خورده مي شوم. كم كم خورده مي شوم . كسي روي سرم مي افتد. مي روي قاطي بقيه. تا مي آيم حرفي بزنم، سر و ته مي شويم. سر و ته مان مي كنند.


پ.ن. اين يه طرح براي يه داستان كه يك دانه ي ساعت شني از يك دانه ي ديگر خوشش مي آيد. ولي هنوز كامل نمي دانم چه بلاهاي ديگري سر شان مي آيد. احتمالا هر وقت كه دانه ي شن مرد مي آيد از دانه ي شن زن خواستگاري كند، اين ها سر و ته مي شوند و در حالت عادي هم يك عده مي ريزند روي سرشان.


توسط در 9 مهر 1386 0:10 بֽظֽ |
سراسر پنجره


باد با پرده ی تیره ی اتاق بازی می کند. پسر پرده را کنار می زند. یک پایش را به زحمت می گذارد لبه ی پنجره و دستش را به دیوار می گیرد. صدای خنده ی چند نفر توی اتاق پذیرایی ول می شود. چیزی زیر پای ش صدا می کند. پای ش را می آورد پایین. چند تا سنگ ریزه، لبه ی پنجره صف بسته اند. دستش می لرزد. یکی از سنگ ریزه ها را با انگشت اشاره جدا می کند و قل می دهد پایین. سنگ را دنبال می کند و می ایستد تا صدای برخوردش با زمین را بشنود. سنگ ریزه، از طبقه ی پنجم، می افتد توی حیاط خلوت. صدایی نمی شنود. توی پذیرایی برای کسی دست می زنند. بند رخت با چند تا لباس سفید، توی باد تکان می خورد. دوباره یک دستش را به دیوار می گیرد و دست دیگرش را به لبه ی پنجره. یک پای ش را می گذارد روی لبه و خودش را بالا می کشد. حالا توی قاب خم شده است. باد توی صورت ش می خورد. صدای ضبط از پذیرایی بلند می شود و همه جا را می گیرد. دست چپ ش روی لبه ی پنجره می لرزد. همسایه ی پایینی فحش می دهد. یک لحضه پایین را نگاه می کند. جای پاهای ش را روی لبه ی پنجره، سفت می کند. یک مارمولک دیوار سیمانی را بالا می رود و از کنار دست ش رد می شود. تا جایی که می تواند با نگاه ش، دنبال ش می کند. گلدان همسایه روی لبه ی بالای سرش است. خوب نگاهش می کند تا مطمئن شود نمی خواهد بیفتد روی سرش. گردن ش درد می گیرد. یک پای ش را می برد جلو، توی هوا. چند تا سنگ دیگر از لبه ی پنجره ول می شوند و می افتند پایین. کف حیاط شیشه خرده ها و جعبه ی زنگ زده ی ابزار صدا می کنند. پای ش را می آورد پایین. چیزی از داخل گلوی ش پایین می رود. دستان ش دوباره می لرزد. دست چپ ش را از روی قاب پنجره بر می دارد. بدنش را به بیرون خم می کند.
یک نفر به در اتاق می زند. صدا های پذیرایی می خواهند که کسی برقصد. به پایین نگاه می کند، به بند رخت، شیشه خورده ها و خرت و پرت های حیاط. روی زانوی ش بیشتر خم می شود. صدایی می شنود. یک نفر چند بار و به سرعت دستگیره را بالا و پایین می برد. دست ش را دوباره به قاب پنجره می گیرد. زانو های ش می لرزد. خودش را عقب می کشد. اول پای چپ و بعد پای راست ش را می گذارد داخل. صدای ضبط پذیرایی بلند تر می شود و دیگر کسی به در نمی زند. پسر پنجه های پاهای ش را یکی یکی، توی هوا باز و بسته می کند. به در نگاهی می کند. دوباره یک پایش را می گذارد لبه ی پنجره و خودش را به زحمت بالا می کشد. نفس ش را می دهد بیرون. به پایین نگاهی می کند. باد می رود لای موهای ش و آن ها را توی هوا تکان می دهد و او را برای افتادن آماده می کند. بیشتر خم می شود.
همسایه طبقه ی دوم، سفره ای را از پنجره بیرون می آورد و شروع می کند به تکاندن. پسر سرش را می آورد داخل. دوباره می برد بیرون. صدایی می گوید بریز. یک سطل آب از پنجره ی بالایی می ریزد روی سرش. یک دفعه نفس عمیق می کشد. سرد است. سعی می کند تعادل ش را حفظ کند. لبه ی دیوار را توی دست راست ش فشار می دهد. قفسه ی سینه اش تا زیر گلوی ش می آید و بر می گردد. صدای ش در نمی آید. یک پای ش را می آورد پایین و روی موزاییک های مربع شکل اتاق، محکم می کند. بعد آرام از پنجره پایین می آید. دستان ش را ول می کند. تکیه می دهد به شوفاژ زیر پنجره. صدا از لباس خیس بلند می شود. کسی از بیرون می گوید: رفته تو، صد بار گفتم سفره ش رو این جا نتکونه. این دفه حالی ش می کنم.
بیرون از اتاق صداها کم تر شده. با آستین، صورت ش را خشک می کند. لباس خیس، چسبیده است به تن ش و رفت و آمد شکم ش را بیشتر نشان می دهد. بلند می شود و می ایستد کنار پنجره. به بالا نگاهی می کند و این بار خودش را سریع تر می کشد بالا و توی قاب پنجره خم می شود. باد از زیر پیراهن ش می آید داخل و همان جا می پیچد. تن ش می لرزد. به بالا نگاه می کند. جای دست ش را روی قاب پنجره سفت می کند. باید مواظب باشد روی بند رخت نیفتد. کف پاهای ش را روی لبه جا به جا می کند. نفس ش را می دهد داخل. نگاهش را می دوزد به یک نقطه از حیاط و چیزی را تصور می کند. خودش را تا کمر خم می کند بیرون. دست های ش دوباره می لرزد، آماده می شود. در حیاط خلوت با صدای قیژ داری باز می شود. پسر هر چیزی را که دور و برش است، سفت می چسبد. نفس ش را می دهد بیرون. دختر همسایه وارد حیاط می شود و همان طور که سرش پایین است، روی پنجه ی پاهای ش راه می رود. تشت سفیدی را با یک دست به پهلوی ش چسبانده است. پسر دیگر نای پایین آمدن از پنجره را ندارد. صدایی از بالای سرش، یواش می گوید: آمد، آمد. چند لحظه ی بعد یک شاخه گل سرخ از جلوی چشم های پسر رد می شود و می رود پایین. دختر لباس قرمزی را از تشت در می آورد. گل را که می بیند بالا را نگاه می کند و جیغ بلندی می زند و تشت ول می شود. پسر دست های ش را سفت به دیوار و پنجره می گیرد و سعی می کند تکان نخورد. همسایه ی طبقه سوم سرش را می آورد بیرون و با اولین نگاه به بالا و پایین می گوید: پسر! این کارو نکنی! چیزی که زیاده دختر. به خودم می گفتی. پسر توی قاب پنجره خشک شده است. دختر پاورچین پاورچین عقب می رود. توی پذیرایی، دسته جمعی آواز تندی می خوانند. همسایه ی طبقه دوم دشکی را از پنجره بیرون می اندازد و می گوید، تحمل داشته باش، باز هم هست! پسر، انگار که مسئول رام کردن فیل های خارج از قفس باشد، خیلی آرام خودش را تکان می دهد. بعد تا جایی که می تواند دستش را می برد بیرون و همراه با آستین ش روی پنجره ی باز می کشد و می گوید: من داشتم پنجره رو تمیز می کردم. شیشه رو پاک می کردم. و بعد دوباره دستش را به شکلی دایره وار روی پنجره می کشد. چند قطره آب روی سر پسر می ریزد. دختر انگار که چیزی یادش آمده باشد می گوید: صبر کن ببینم و سریع به داخل خانه می رود. بعد صدای داد و فریاد زنی از طبقه دوم به گوش می رسد. زن می گوید، با توام نکن! و چند لحظه ی بعد تعداد زیادی پر، توی هوا پخش می شود و پشت سرش چند تا بالشت و ملافه ی سفید از پنجره می افتد بیرون. پسر اول به پایین و بعد به بالا نگاه می کند. سعی می کند بدون این که جلب توجه کند، به بدن خمیده اش، کش و قوسی بدهد.
دختر همسایه دوباره وارد حیاط خلوت می شود. چادر سفید گل داری را نصفه و نیمه دور خودش پیچیده است. پسر پنجره را سفت می چسبد و دست بی حس ش را تند، تند روی شیشه می کشد.
صندل های دختر روی شیشه خرده ها صدا می کند. دختر چند قدم جلو می رود، خم می شود و یک بالشت را کنار می زند و شاخه گل قرمزی را از روی زمین بر می دارد. بعد تا جایی که می تواند گردن ش را بالا می گیرد و دست ش را توی هوا می چرخاند. شاخه گل مثل چوب جادوی شل و ولی توی هوا تکان می خورد و گلبرگ های ش یکی یکی جدا می شود. دختر می گوید: پس این چیه؟ برای چی انداختی پایین؟ منظورت چی بود؟ پسر به نقطه ای که دختر ایستاده خیره می شود. حالا همه چیز دور سرش می چرخد. چند تا سر به پنجره های پایینی اضافه می شود. خون توی پاهای پسر جمع شده است. گردن ش را چند لحظه به بالا کج می کند. فقط گلدان را می بیند. بعد هر دو دست ش را تند، تند توی هوا تکان می دهد و فریاد می زند: من نبودم، من ننداختم. دیوونه ها، من ننداختم. بعد انگار که یادش آمده باشد هر دو دستش توی هوا است، سریع قاب پنجره را می چسبد. آن وقت می آید دوباره فریاد بزند که باد می پیچد توی دماغش. برای چند لحظه همه ساکت می شوند. صدای ضبط از پذیرایی بلند تر می شود. یک نفر، یک مشت پوست تخمه را از طبقه ی دوم بیرون می ریزد. پسر احساس می کند که رگ های گردن ش دیگر پایین نمی روند. بعد به جایی که دختر ایستاده است خیره می شود. دختر بالا را نگاه نمی کند. پسر دیگر خونی ندارد که به صورت ش برسد و مثل یک روح سفید توی قاب پنجره خم شده است. دو دستش را محکم به لبه ی پنجره و دیوار می گیرد و بدن ش را چند بار عقب و جلو می برد. دوباره به دختر که حالا خم شده و دارد گلبرگ ها را از جلوی پای ش جمع می کند، خیره می شود. چیزی را توی ذهن ش تخمین می زند. نگاه سریعی به بالا می کند. نفس عمیقی می کشد. خودش را مثل حیوانی که می خواهد بپرد روی شکارش، جمع می کند. چند لحظه مکث می کند. پاهای ش را کمی جا به جا می کند. خودش را دوباره جمع می کند. کسی به در اتاق می زند. پسر به پایین نگاه می کند. به دختر و به دستانش که تند تند مدارک را از روی زمین جمع می کنند. دوباره به در اتاق می زنند و این بار محکم تر. پسر دوباره به پایین نگاه می کند. بعد انگار که مسئولیت مهمی از روی دوش ش برداشته شده باشد، نفس عمیقی می کشد و آن را می دهد بیرون. بعد خودش را آرام ار قاب پنجره پایین می کشد.


توسط در 1 مهر 1386 4:13 بֽظֽ | | نظرات (36)