این فریاد عاشقانه ی آخری را هم که بزنی تمام است. داستان
این داستان مردی است که دارد آخرین دیالوگ های یک داستان عاشقانه را روی سن فریاد می زند که بعد لباس ش را عوض کند و برود تنهایی شام بخورد. پیراهنش دکمه های سر دست دارد، تیره است با حاشیه های نقره ای و معشوقه اش لباس پف کرده ی قرمزی به تن دارد و لب های قرمزی به همان رنگ، جوری که انگار قبل از آمدن روی صحنه، لباسش را بوسیده است و تماشاگران لباس های سیاه دارند با یقه های سفید و در صندلی ها و جایگاه و جاهای دیگر فرو رفته اند.
پرده های قرمز کنار می روند و او روی سن، رو به معشوقه اش فریاد می زند که دوست ت دارم و بعد بلند تر فریاد می زند که هیچ وقت از این دست های من نرو و معشوقه اش هم می گوید باشد. کلا نمایشنامه ای که اجرا می کنند از این هایی نیست که کسی را بیش تر از این زجر بدهد. معشوقه اش، بعد از چند بار که مثل یک کاموای قرمز به این طرف و آن طرف صحنه قل می خورد، می گوید باشد.
مرد دارد با خودش حساب می کند که چند تا فریاد دیگر بزند به پایان نمایش امشب رسیده است و با یک حساب سر انگشتی به این نتیجه می رسد دو تا دوستت دارم دیگر که بگوید و یک بار هم که بگوید، آه امیلیا، برنامه ی امشب تمام است.
او روی سن، دستان ش را دراز می کند و آستین های سیاه چین دارش که انگشت های ش را خورده بودند، عقب تر می روند و معشوقه اش با آن لباس قرمز جلوتر می آید.
بعد نور ها می روند و همه جا تیره می شود و بعد با صدای دست ها، نور ها هم بر می گردند.
جمعیت می گویند چه قدر قابل لمس بود و می گویند نتوانستند بقیه ی ذرت های شان را بخورند و جلوی اشک های شان را بگیرند. بعد به این فکر می کنند که مرد تا حالا با چند نفر خوابیده است.
ولی مرد دارد لباس ش را در پشت صحنه عوض می کند که برود و می داند که چند دقیقه ی دیگر دوباره تنها است، درست مثل وقتی که تماشاگر ها هم هستند و آن کاموای قرمز هم هست و آن کسی که بعضی وقت ها یک دایره گرد نورانی و ترسناک می اندازد روی ش هم هست.
او آخرین دیالوگ های عاشقانه را روی سن فریاد می زند و جمعیت از شور و هیجان پر می شوند و بعد بلند می شوند و بعد دست می زنند و بعد فکر می کنند که او حتما نقش مقابل ش را در پشت صحنه می بوسد. فکر می کنند وقتی که پرده ها کشیده می شوند او حتما کسی را می بوسد. هیچ کس فکر نمی کند، او دارد لباس ش را عوض می کند تا برود تنهایی شام بخورد و بیشتر وقت ها با بستن دکمه های آستین ش مشکل دارد.
این فریاد عاشقانه ی آخری را هم که بزنی تمام است.
توسط در شهریورماه 11, 1386 11:44 بعدازظهر | لینک ثابت