امید، چیزیه که وقتی آدما حال شون خوبه، فکر می کنن وجود داره.
می دانی، مثل ازدحام پشت در می ماند. در که باز شد، همه می ریزند روی هم، به جایی که بروند داخل. فکر کنم کلمه های من همچنان هم گیر کرده اند به هم. یک مدت طول می کشد تا بتوانم از هم جدای شان کنم. دوباره یک کم طول می کشد تا بتوانند بگویند من چه مرگم است. شاید هم نتوانند.
توسط در 18 شهریور 1386 2:09 بֽظֽ | لینک ثابت