سوء هاضمه
.

می دانی، شاید تقصیر مربا های آلبالو باشد، تا حالا نشده یک ظرف ش را تا ته خالی کنی
و هسته ی چند تایی از آلبالو ها، توی شان جا نمانده باشد. نمی گذارند آدم با سر برود
توی مربا، از یک هو جویدن ش نترسد، از یک هو قورت دادن ش نترسد، از مربا نترسد. با
همه ی این ها، هنوز هم دلت می خواهد بعضی وقت ها که چیز لذت بخشی وجود دارد،
بدون ترس بروی طرف ش ولی شاید تقصیر مربا های آلبالو باشد. این مربای آلبالو. شاید

توسط در 26 شهریور 1386 5:13 بֽظֽ |

امید، چیزیه که وقتی آدما حال شون خوبه، فکر می کنن وجود داره.

می دانی، مثل ازدحام پشت در می ماند. در که باز شد، همه می ریزند روی هم، به جایی که بروند داخل. فکر کنم کلمه های من همچنان هم گیر کرده اند به هم. یک مدت طول می کشد تا بتوانم از هم جدای شان کنم. دوباره یک کم طول می کشد تا بتوانند بگویند من چه مرگم است. شاید هم نتوانند.


توسط در 18 شهریور 1386 2:09 بֽظֽ |

فیل های بلوک 36

خب، مزه ی ننوشتن هم داشت کار دستم می داد. یک چند تایی از پست های وبلاگ قبلی رو گذاشتم این جا که بشه شبیه اون جا.
فعلا برنامه جدید اینه که مافیا بازی کنم، برم سرزمین عجایب و ساعت دوازده و این ها بخوابم و موبایل رو بذارم برای ساعت سه شب و بلند شم به چند نفر اس ام اس بزنم که آه ای شب تیره و این ها، که همه فکر کنن تا اون موقع بیدار بودم و حالم بده و بعد دوباره بگیرم بخوابم.

آرشیو که کم کم به این جا می آید. با بقیه ی چیز ها.

توسط در 14 شهریور 1386 4:11 بֽظֽ | | نظرات (38)
به سیمور در اوهایو

به سیمور در اوهایو

چطوری سیمور. این جا همه چیز خوب است. من دیروز داشتم تلویزیون نگاه می کردم. یک نفر را آورده بودند تلویزیون که خیلی فهمیده بود. او گفت، دی وی دی رام باش که اگر خواستی سی دی را نخوانی، نتوانی. من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و بعد هم رفتم پیش ماهی هایم. ماهی های پشت بام را می گویم. همان هایی که بقیه فکر می کنند، آن جا گذاشتم شان تا گربه ها بخورند. ولی من می دانم که جای آن ها امن است. من خودم چند بار ترسیده ام. بهتر می دانم کجا امن است. برای ماهی هایم خوب است. پشت بام از همه جا به دریا شبیه تر است، حداقل آسمان ش را دارد.

توسط در 12 شهریور 1386 0:44 قֽظֽ |




این ریشه های تازه ی درخت نیست که از همه جای من بیرون زده است.

می دانی، مثل سرطان پیش می رود. من نتوانستم دستم را قطع کنم و حالا دارم می بینم که چه طور دارد پیش می رود. می رود و همه تنم را فتح می کند. همه مغزم و زیر گلو تا نزدیک های فک. قفسه ی سینه . پاهایم و دور و برم را. من همان اول که دستم را قطع نکردم، می دانستم که تمام نمی شود. می خواستم که بیاید. هیچ وقت تمام نمی شود. اشاره نمی کنم. باور کن. دارم سعی می کنم که بروم قاطی درخت ها و سر سبز جلوه کنم و بگویم این ها، شاخه ها و ریشه های تنومند من است.


توسط در 12 شهریور 1386 0:43 قֽظֽ |


دقت کردین، پس کله ی بعضی از این راننده ها، چه قدر با چشماشون که توی آینه س متفاوته؟ اصلا انگار این پس ِ کله، مال اون چشما نیست.



توسط در 12 شهریور 1386 0:40 قֽظֽ |
ما تا توی تخم چشم مان آب است.


ما تا توی تخم چشم مان آب است.

می دانی، الان من این طور هستم. این طوری که یک ماهی بزرگ بخواهد گریه کند و تمام پولک های ش همراه شانه های ش تکان بخورد و برقش بزند چشم کسی را. و همه بفهمند. و همه بفهمند. من از این ماهی ها هستم. از این ماهی ها یی که همیشه زیر آب هستند. ما نمی توانیم گریه کنیم. چه طور می توانیم؟ ما نمی توانیم گریه کنیم. هجوم آب. ما کی گریه کرده ایم؟ کسی فهمیده است؟ خودمان فهمیده ایم؟ با کدام موج است؟ اصلا ما گریه کرده ایم؟ نمی شود. مثل این است که بخواهی پاهایت را بکوبی به دیوار ولی دیوار ها را ببرند دور. دور تر و دور تر. ما از این ماهی های زیر آب هستیم. تا توی تخم چشم مان آب است. کسی باور نمی کند این ها اشک های ماست. ما نمی توانیم گریه کنیم.

توسط در 12 شهریور 1386 0:38 قֽظֽ |
یادت باشد یک لباس نظامی آستین حلقه ای با سر دوش های اضافه برایش بدوزیم.




یادت باشد یک لباس نظامی آستین حلقه ای با سر دوش های اضافه برایش بدوزیم.

امروز دُن فاکتی اومده بود این جا. می دانی که الان توی بلوک هشتاد و هشت شرقی زندگی می کنن. آمده بود دنبال دست های قطع شده اش. گفت اگر می شود دست هایم را پس بدهید. من هم گفتم امکان پذیر نیست. گفتم حالا که انقلاب ما پیروز شده است این دست ها به موزه تعلق دارد و هر چه باشد شما چند نفر از دشمنان ما را با آن کشته اید و یادآوری کردم چند نفر از دشمنان سنگدل را. او هم لبخند زد. ما همه باید این پیروزی ها را جشن بگیریم. به او هم گفتم و اضافه کردم به محض این که جای دست های ت خوب شد، می توانی مدال های افتخارت را به آن ها بزنی.



توسط در 12 شهریور 1386 0:33 قֽظֽ |
گفتند این جمله ها تو را ناراحت می کند.

گفتند این جمله ها تو را ناراحت می کند.

مادر ما را دایه ها بزرگ کردند. دایه های داغ تر از آش. اسباب بازی های مان را گرفتند، حتا آن هایی که زیر تخت بود. می خواستم بگویم نگران نباش، من فرفره ام را توی شرتم قایم کردم. آن را هنوز دارم. من این ها را به چند نفر دیگر هم گفتم. همه گفتند چه قدر غمگین و ناراحت کننده. گفتند این جمله ها تو را ناراحت می کند. چند نفر گفتند که اسم دایه را نیاورم. یک نفر هم به من گفت بی ادب. ولی من هیچ کدام از این منظور ها را نداشتم. هیچ کس فکر نکرد که من فقط می خواستم راجع به فرفره ام با تو صحبت کنم.



توسط در 12 شهریور 1386 0:31 قֽظֽ |


به زودی در پشت بام های تهران


شخصیت داستان من خوب نیست. حالش اصلا خوب نیست. حتا اگر با این جمله شخصیت اش ساخته نشود. او دارد داغان اش را می شود. حتا اگر فیلمی که از روی داستانش می سازند، خوب فروش نکند. نمی دانم چند دقیقه به آن فکر می کنید. می خواهم بگویم شما به ضعف های نویسنده توجه نکنید. کاری نداشته باشید که دارد شبیه فیلم هندی می شود. تقصیر او نیست که داستان لایه زیرین ندارد. ریتم ندارد. ساختار ندارد. تقصیر او نیست که شخصیت اش در نیامده است و کسی حرفش را باور نمی کند. این ها هیچ کدام تقصیر او نیست. او واقعا حالش بد است.


توسط در 12 شهریور 1386 0:28 قֽظֽ |

می دانی، آدم ها برای هم کافه های سر راه شده اند. اتوبوس هم که می زند کنار، معلوم است مردم می روند کافه چه کار.



















توسط در 12 شهریور 1386 0:27 قֽظֽ |



تمام چهار پایانی که با من دویده اند

آدم ها می آید و می روند. بعضی ها فقط می آیند و می روند. بعضی ها هم می آیند و می برند. در بردن هم رفتنی هست، رفتن همراه با بردن چیزی. بعضی ها هم می آیند و می کَنند. در کندن هم رفتنی هست، رفتن همراه با کندن چیزی.
بعضی ها هم می آیند و می مانند. در ماندن هم رفتنی هست. ماندن همراه با بردن چیزی. همراه با کندن چیزی. کنده اند، با این که این جا مانده اند و با این که در کنار تو راه می رودند.


توسط در 12 شهریور 1386 0:03 قֽظֽ |
این فریاد عاشقانه ی آخری را هم که بزنی تمام است.

این فریاد عاشقانه ی آخری را هم که بزنی تمام است. داستان

این داستان مردی است که دارد آخرین دیالوگ های یک داستان عاشقانه را روی سن فریاد می زند که بعد لباس ش را عوض کند و برود تنهایی شام بخورد. پیراهنش دکمه های سر دست دارد، تیره است با حاشیه های نقره ای و معشوقه اش لباس پف کرده ی قرمزی به تن دارد و لب های قرمزی به همان رنگ، جوری که انگار قبل از آمدن روی صحنه، لباسش را بوسیده است و تماشاگران لباس های سیاه دارند با یقه های سفید و در صندلی ها و جایگاه و جاهای دیگر فرو رفته اند.
پرده های قرمز کنار می روند و او روی سن، رو به معشوقه اش فریاد می زند که دوست ت دارم و بعد بلند تر فریاد می زند که هیچ وقت از این دست های من نرو و معشوقه اش هم می گوید باشد. کلا نمایشنامه ای که اجرا می کنند از این هایی نیست که کسی را بیش تر از این زجر بدهد. معشوقه اش، بعد از چند بار که مثل یک کاموای قرمز به این طرف و آن طرف صحنه قل می خورد، می گوید باشد.
مرد دارد با خودش حساب می کند که چند تا فریاد دیگر بزند به پایان نمایش امشب رسیده است و با یک حساب سر انگشتی به این نتیجه می رسد دو تا دوستت دارم دیگر که بگوید و یک بار هم که بگوید، آه امیلیا، برنامه ی امشب تمام است.
او روی سن، دستان ش را دراز می کند و آستین های سیاه چین دارش که انگشت های ش را خورده بودند، عقب تر می روند و معشوقه اش با آن لباس قرمز جلوتر می آید.
بعد نور ها می روند و همه جا تیره می شود و بعد با صدای دست ها، نور ها هم بر می گردند.
جمعیت می گویند چه قدر قابل لمس بود و می گویند نتوانستند بقیه ی ذرت های شان را بخورند و جلوی اشک های شان را بگیرند. بعد به این فکر می کنند که مرد تا حالا با چند نفر خوابیده است.
ولی مرد دارد لباس ش را در پشت صحنه عوض می کند که برود و می داند که چند دقیقه ی دیگر دوباره تنها است، درست مثل وقتی که تماشاگر ها هم هستند و آن کاموای قرمز هم هست و آن کسی که بعضی وقت ها یک دایره گرد نورانی و ترسناک می اندازد روی ش هم هست.
او آخرین دیالوگ های عاشقانه را روی سن فریاد می زند و جمعیت از شور و هیجان پر می شوند و بعد بلند می شوند و بعد دست می زنند و بعد فکر می کنند که او حتما نقش مقابل ش را در پشت صحنه می بوسد. فکر می کنند وقتی که پرده ها کشیده می شوند او حتما کسی را می بوسد. هیچ کس فکر نمی کند، او دارد لباس ش را عوض می کند تا برود تنهایی شام بخورد و بیشتر وقت ها با بستن دکمه های آستین ش مشکل دارد.

توسط در 11 شهریور 1386 11:44 بֽظֽ |