زوج ها دو دسته هستند. آنهایی که جدا شدهاند و آنهایی که قرار است جدا بشوند
.
زوج ها دو دسته هستند. آنهایی که جدا شدهاند و آنهایی که قرار است جدا بشوند
.
میدانید، ننوشتن در این صفحههای سایت دو جور است. بعضیها وقتی یک ماه ننوشتهاند یعنی رفتهاند مسافرت. یعنی کار مهمتری پیدا کردهاند. یعنی جای بهتری تشریف دارند. بعضیها هم مثل من وقتی یک ماه ننوشتهاند، یعنی هر روز آمدهاند اینجا و دیدهاند که هیچ چیز ننوشتهاند. یک کلمه هم ننوشتهاند. بعد چند دقیقه صفحهی سفید اینجا را نگاه کردهاند. بعد رفتهاند
.
آخ، ببخشید. مثل اینکه کشتمتون
.
آقا من متوجه شدم که تو خانوادهی ما، فقط من بیمهی ابوالفضل هستم و بقیه همه
نفری یک دفترچهی بیمه دارند ...
ـ عزیزم دیشب داشتم به تو فکر میکردم.
ـ چه تفاهمی، چون من هم داشتم به خودم فکر میکردم.
.
خب من سعي كردم برم ته سالن بشينم كه وقتي دارن صدام ميكنن، طول بكشه تا بيام بالا و شما هم همه برگردين عقب رو نگاه كنين و يه دايره نوراني هم بندازن روم و خلاصه به اين زودي تموم نشه. چون قرار شد من 3 دقیقه بيام بالا و همين جوري صحبت كنم ولي الان هرچي كه فكر ميكنم، كل جملههايي كه يادم مياد با احتساب خندههاي بي امان حضار كه جاش رو خالي گذاشته بودم، دو دقيقهس. به خاطر همين دارم سعي ميكنم جمله هام رو كشدار بگم.
خب من فقط ميخواستم بگم كه داستان نوشتن و اين جشنوارهها خيلي خوبه. يكي از دوستاي من، اون اوايل كه تو اين جشنواره شركت كرده بود، بهم گفت، ميخوام دخل خودم رو بيارم، يه كاري با خودم بكنم كه خانواده تنارديه با كزت نكردن. خلاصه گفت كه بعد از اختتاميه جشنواره و خوندن داستانش، خودش رو مي كشه، مي دونين، اون هميشه دلش مي خواست تو اوج بميره. به خاطر همين قرار شد يه روز كه داره از يه بلندي مي پره پايين، من تو همون اوج با تير بزنمش. ولي اون الان زنده ست، چون تو این فاصله که جشنواره در حال برگزاری بود تا الان كه بالاخره توي اختتاميهش هستيم، اون ازدواج كرده و يه بچه هم داره. تازه نصف وامش هم داره جور ميشه، ديگه خودتون ببينين ديگه. يعني اون رفت جلوي آينه و چون خيلي اين جشنواره طول كشيد، نگاهش رو به زندگي عوض كرد. خود من هم اون موقع خيلي خوشحال نبودم. الان دیگه دست زياد شده و همه حالشون بده و اين قضيه اون كلاس سابق رو نداره. اميدوارم ديگه دو، سه دقیقه شده باشه. ( حالا اگه عمرتون به دنیا بود تو جشنوارهی بعدي هم شركت كنين)
...
هرچند کسی نخندید.
.
آدمها از آنچه در آينه ميبينيد، ترسناكترند.
.
.
تقديم به هتلي كه رفتم.
در حاشیهی همایش «همه جای ایران از جمله هتل های پنج ستاره سرای من است و بررسی تطبیقی آن با حرف های بازماندگان» ابتدا قابلمهی مسی یکی از این هتلها گفت: لطفا مرا بشویید.
سپس مجری همایش از حضار خواست تا یکی از کارشناسان همایش را به علت این که توانسته بود با یک هواپیمای توپولف زنده به مقصد و محل سخنرانی برسد، تشویق کنند.
کارشناس همایش در حالی که هنوز مطمئن نبود زنده است: هتل های ما واقعا پنج ستاره هستند.
بعد یک نفر از بین جمعیت او را از خدا ترساند و چون افاقه نکرد، به او یاد آوری کرد که قرار است با همین توپولفها برگردد.
پس کارشناس همایش گفت: هتل های ما واقعا پنج ستاره هستند؟
مسئول دادن جواب دندان شکن هفته: ...
مجری همایش: گفتید من به کدوم دوربین لبخند بزنم؟
پنج تا از ستارههای اضافهی یکی از هتلها: شرمندهی مردم هستیم.
نامهی مادر نگران فرزند به روان شناس خسته اما پر امید همایش: پسرم از خانه فرار کرده و تهدید کرده است که به یکی از این هتلهای چند ستاره میرود. لطفا من را راهنمایی کنید و بگویید چه کنم؟
روان شناس خسته اما پر امید: بگذار برود مرد شود.
یک نفر که از مثلث برمودا جان سالم به در برده بود ولی توی یکی از این هتل ها سینه پهلو کرده بود و داشت می مرد: خسته م رییس، خسته.
کانون افراد ناخودآگاه زیر دو سال: ...
ویدیو پروژکتور سینما و ماورا پس از مشورت با بقیهی افسانه ها: بدین وسیله ابراز علاقه میکنیم تا فیلمهایی که به افسانهی هتل های پنج ستاره در ایران مربوط است را در این برنامه نمایش دهیم.
یکی از فامیلهای الیور استون: خبر علاقهی ایشان به ساخت مستندی دربارهی هتلهای چند ستاره در ایران کذب محض است.
ضرب المثل بیربط هفته: اومد لب بوم قالی رو تکون داد، قالی خاک نداشت خودش رو نشون داد.
نامهی پر از عشق هفته: همسرم عزیز و فداکارم حمید: از این که برای ماه عسل من را هتل پنج ستاره بردی و گذاشتی پتوی تو را هم من بردارم تا از سرما یخ نزنم و در این راه کلیههایت را از دست دادی از تو متشکرم. همسر تیز بینت، الهام.
دو تا از ستاره های یکی از هتل ها در حال افشاگری: والا ما تا چند روز پیش همین دو تا بودیم ولی از وقتی این زمین خاکی بغل هم به هتل اضافه شده، این چند تا ستاره پیداشون شده.
شربت خاگینه رو به تخم شربتی: زمان ما اصلا از این چیز ها نبود.
اگهی مربوط هفته: به خانوادههاي نرفته با رفتگان، صميمانه تسليت عرض مي كنيم. از طرف مديريت هتل.
شاعر همایش: ستارههای عزیز/ ستارههای مقوایی عزیز/ وقتی بر سردر هتلها دروغ وزیدن میگیرد/ دیگر چگونه میتوان به مهمان خانهها و مسافرخانهها و قهوهخانههای سرراه ایمان آورد؟
فال حافظ مربوط هفته: در سه روز یا سه ماه یا سه سال یا سه قرن آینده سفری به یکی از این هتلهای چند ستاره خواهی داشت. در آن جا بد خواه داری اما طالع ات بلند است و احتمالا زنده بیرون خواهی آمد. در هر صورت هوشیار باش و شب ها هم نخواب. در همه حال به خدا توکل کن.
.
.
هم دنيا خيلي كوچيكه، هم تو اونقدر گنده هستي كه باز ببينمت.
.
.
من كمي غمگين شدهام، چون دلم ميخواست يك داستان راجع به "تهِ گوشوارهاي كه گم شد" بنويسم ولي نتونستم. چون به نظرم خيلي اسم خوبي بود و براي همين يك ربع تمام در هال از كمر به جلو خم شده بودم و دستهايم مثل نخ لامپ بعضي چراغهاي مطالعه از بدنم آويزان مانده بود و موهايم از پشت سرم ريخته بود جلو. چند نفر رد شدند و من يك كلمه هم به ذهنم نيامد. خودم هم ميدانستم كه الان ديگر وقتم تمام ميشود و به خاطرش كم كم ناراحت ميشوم.
.
.
من يك پردهي آبي لازم دارم يا داشتم. يكي از اين پردههاي جلوهاي ويژه. از اينهايي كه ميتواني پشت سرت پهنش كني. از اينهايي كه همهي فيلم را برايت درست ميكند. تصوير پشتت را چمن ميكارد يا هر چيز ديگري. از اينهايي كه همه نوع لبخندي روي صفحهاش دارد. همينطور تصويري حرفهاي و طبيعي از دستهايي كه بتوانم آنها را توي عكسهاي دسته جمعي روي كتف بقيه بگذارم و يا موقع خداحافظي مهمانها و از در حياط بيرون رفتنشان حسابي توي قاب پنجره تكانتكانشان بدهم. و يك تيم از متخصصان جلوههاي معمولي.
.
میدانید من از این آدمهایی هستم که ایمان قوی ندارند. از اینهایی اگر یک دست یا یک پایشان قطع شود، همه چیزشان به هم میریزد. از اینهایی که نمیروند قلم مو را بگذارند توی دهانشان یا لاي دو تا از انگشتهای باقیماندهی یکی از پاهاشان و شروع کنند نقاشی کردن. از اينهايي كه اگر سرطان بيايد سراغشان جاييشان را قطع نمي كنند. از اينهايي كه ميگذارند بيايد و همه جارا بگيرد و براي خودش تن گشايي كند. از اينهايي كه بعضي وقتها يك چيزهايي دارند شبيه سرطان.
.
.
البته ميدانيد مردن من كار يك يا دو نفر نبود. پدر و مادران و خواهر و برادرانم و تمام دوستان و فاميل و آشنايان، به اضافه مديران مدارس سابقم، رهبران اديان مختلف و قضات در اين مسئله سهيم بودند . داشتم با خودم فكر ميكردم اين تنها سهمي است كه كسي از آنها به دنبالش نخواهد آمد و آن را طلب نميكند. آن را توي بورس نمياندازد و يا سهام يك شركت توليد دارو را با آن نميخرد.
.
.
اين چيزي كه ميدوزي دوباره پاره مي شود. از كمي بالاتر. از آن جاي سالمش كه سوزن را فرو كردهاي و رساندهاي به طرف سالم ديگر تا از روي پارگي ردش كني. دوباره پاره ميشود. دفعه بعد بايد بروي بالاتر. و دفعه بعد بالاتر. بعد يك وقتي ميرسد كه ميبيني جاي سالمي نمانده كه از اين طرف و آن طرف بكشي نزديك زخم و شروع كني كوك زدن. شروع كني دوختن. يكي رو يكي زير. يكي رو يكي زير. حالا ديگر مهم نيست كه اين دوخت چه قدر زيبا و ظريف بوده است. چون قرار است دوباره پاره شود. ديگر مهم نيست كه جايش از اين طرف پيداست يا نه. رنگ نخ به جايي كه داري سوزن را فرو مي كني ميآيد يا نه. چون قرار است همه چيز دوباره پاره شود. مهم نيست كه با چرخ خياطي كاچيران دوخته اي يا چيز ديگري. مهم نيست كه يك دور اضافه دوخته اي كه پاره نشود.
.
مي داني مثل شكر نيست كه بشود از رويش برداشت و برگردانند توي ظرف. ديده اي شكر كه مي ريزد زمين با قاشق از روي آن بر مي دارند. تو را نمي شود كاري كرد. همه چيز براي ت قاطي شده است. رفته است توي هم. قايق ت سوراخ نشده كه سطل سطل آب از آن بريزي بيرون كه چيزي درست شود. كه چيزي نرود پايين. نمي شود كمي از تو را نجات داد و برگرداند توي ظرف.
.
.
ما دیگر روی تو حساب نمی کنیم. صدای او شبیه هم زن برقی بود. شاید هم شبیه ریش تراش وقتی آن را زیر گلوی ت می کشی و بالا و پایین می بری. ریش تراش گفت تو می توانی تمام ساز ها را انگشت کنی و از آن ها صدایی در بیاوری. فقط همین. او خیلی موفق بود و اصلا شبیه تیغ های دستی نبود. برای همین می شد هم زمان با اصلاح با او سوت زد. همان طور که گلویش را گرفته ای و زیر گلوی ت می کشی. او هیچ جای ت را نمی برید و برای همین کسی نمی توانست از دست ش ناراحت باشد. همه چیز با او مرتب بود. سوت زدن ت که تمام شد ولش کردی. چند بار زیر گلویت دست کشیدی. جای چنگ ها می سوخت. تو می دانستی جای ریش تراش است ولی کسی باور نمی کرد. او خیلی مهربان بود و جوری حرف می زد که هیچ جای ت را نبُرد. فقط همین. حالا خِر خِر می کرد. تو خودت را توی آینه نگاه کردی. بعد سرش را گرفتی زیر آب تا تمیز شود و بقیه هم بتوانند از او استفاده کنند. ریش تراش به بهانه ای احتیاج داشت که دیگر روی تو حساب نکند. تو نمی خواستی معذب باشد. این طور می توانستند از تو دوری کنند. می توانستند بپذیرند که آدم ها بیایند و تو را ببرند. می توانستند بقیه را هم قانع کنند. دیگر لازم نبود توضیح زیادی بدهند. همه چیز واضح بود. نمی شد روی تو حساب کرد.
.
امروز دُن فاکتی آمده بود این جا. گفت اگر می شود صندلی تان را به حالت اولیه برگردانید. اگر می شود آن را از توی صورت من بکشید کنار. خیلی نجیب بود. من گفتم نمی شود. گفتم هر چه باشد ما خیلی به هم نزدیکیم. و یادآوری کردم و مهمان نواز. گفت انگار آدم ها نمی خواهند صندلی شان را به حالت اولبه برگردانند. انگار افتاده بود توی کانال کولر و هرچه فریاد می زد می پیچید و بر می گشت توی سر و صورت خودش. من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. یادت باشد یک لباس نظامی دیگر با سر دوش های اضافه برایش بدوزیم.